پايدارى در رزم با خسرو نباشد . از اين سرزمين آباد ، خاك را برخواهند آورد و اين سرزمين ساختهء قيصران را ويران خواهند ساخت . قيصر كه چنين شنيد ، دلش خيره گشت و انديشهاش از انوشيروان تيره شد . پس شست تن از فرزانگان سخنگوى و بادانش و پاك نژاد را كه روان و خِرد خود را از گَرد زدوده بودند ، برگزيد و آن گرانمايگان را به پيامبرى نزد شاه ايران بفرستاد . مهراس دانا نيز كه پهلوانى جوان و با خِردى پير بود ، پيش رو ايشان شد و گنجهاى بيشمارى از هر چيز به همراه خود ببرد .
و بدين سان قيصر آنها را با لابه و پند و سخنهاى نيكوى بسيار و با پشيمانى از آن گفتارهاى گذشتهء خود ، به همراه باژ و ساژ گران و گروگانهايى از خويشان و دلاوران خود به نزد انوشيروان روان ساخت . چون مهراس آن سخنان قيصر را بشنيد ، ديگر كليد آن بندهاى بد پديدار شد .
همگى ايشان با زبانها و روانهايى كه همچون الماس ، تيز و راست كرده بودند ، به نزديك انوشيروان رسيدند . چون مهراس به نزد خسرو رسيد ، به زبان رومى بر او آفرين بكرد . گويى با آن تيزى و راستى از آستين خود ستاره بيرون مىآورد . پس به خسرو گفت : اى شهريار ، گيتى را همواره با اين ارجمندى مدان . تو اكنون در روم هستى و ايران تهى و بىارزش و بىفرّهى است . در روم نيز هر گاه كه قيصر نباشد ، ديگر اين سرزمين به يك پشّه نيز نيارزد . همهء سودمنديها از مردم است و چون مردم از ميان برود ، نيكويى نيز خواهد رفت . اينك اگر اين رستاخيزى كه بپاكردهاى ، از براى همان خواستهاى است كه شرم و دانش را مىكاهد ، پس من نيز همهء گنجهاى روم را بيآوردم . چرا كه روان روشن آدمى از گنج و سرزمين بهتر است .
چون شهريار ايران اين سخن را ازو بشنيد ، دلش به خرّمى باغ بهارى گشت و هرچه را كه آورده بود ، از هميان زر و بَرده ، بپذيرفت و آن فرستادگان را بستود و نيكويى بسيار بكرد . سپس به مهراس گفت : اى مرد روشن خِرد ، براستى مرد
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 267
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٦٧