همهء آن شارستان با خاك يكسان شد . پس از درگاه شاه خروشى برآمد كه : اى نامداران سپاه ايران ، همگى از اين شهر به بيرون برويد و در اين تاريكى به دشت درآييد . اگر در اين شب تاريك بانگ زن و مرد پيرى يا تاراج و كشتن و هياهويى به گوش من برسد و يك تن نيز از رنج لب به ناله بگشايد ، بىدرنگ پوست آن كسى را كه ازو به فرياد آمدهاند ، پر از كاه خواهيد ديد . آنگاه چون تيغ آفتاب از بخش خرچنگ برآمد و زنگار را بفرسود و خواب را از ديدگان پاك ساخت ، بانگ تبيره از درگاه شاه برآمد و همهء مردان و زنان گرانمايهء آن شارستان و دژ به درگاه خسرو آمدند و گفتند :
بدان كه ديگر در اين شارستان هيچ سوار و نامدارى نمانْد و همه با بىگناهى كشته و زخمى شدند . پس ديگر هنگام آن فرا رسيد كه شاه بخشايش آورَد . اين دادگرى نباشد كه زن و كودك خردسال و پير مردان را به بردگى درآورند . اكنون ديگر آن دژ و باروى شارستان چنان شد كه تنها به خارستان ماننده است . اگر قيصر گناهكار شد ، ما چه كسى هستيم و در اين قالينيوس از براى چه مىباشيم ؟ شاه كه چنين شنيد ، بر آن روميان بخشايش آورد و گناهكار و بىگناه رها شد . انوشيروان چيزها و خواستههاى بسيارى نيز در پيش ايشان بگذاشت .
سپس سپاه خود را تيز از آنجا براند و هر كسى را هم كه سزاوار كارزار ديدند ، با خود ببردند و بر پيلها بار بستند . در همان هنگام به انطاكيه آگهى رسيد كه شاه ايران با پيل و سپاه از راه برسيد . در آن شهر سپاهى بيكران از دليران رومى بود . شاه ايران سه روز در آن كار درنگ كرد تا با بيدادگرى دست به جنگ نيازد . به روز چهارم گروههاى دلير سپاه ايران از كوه بيآمدند . سواران روم نيز همگى از براى زن و فرزند و گنج و سرزمين خود به جنگ ايشان رفتند . در دو روز سه جنگ سخت كرده شد . به سديگر روز چون خورشيد گيتىفروز فروزان گشت ، آن سرزمين آباد گشوده شد و ديگر هيچيك از سواران رومى را در آن نديدند . پس همهء سپاهيان ايران به آن شهر درآمدند . جاى پاى گذاشتن بر روى زمين نبود . همهء بزرگان با تخت و افسر روم و كسانى كه گنجور قيصر بودند ، آن گنجها را به انوشيروان شاه بدادند . و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 264
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٦٤