يزدانى كه ديهيم و زور بداد ، آن خداوند كيوان و بهرام و خورشيد كه ميان او را با تيغ به دو نيم سازم و گرنه بايد همچون ستاره به ابر برآيد . بدانيد كه من پيش رو سپاه و در دل سپاه و نگاهبان پيل و سپاه و بنه هستم . گاهى در سوى چپ سپاه و گاه در سوى راست آن مىباشم . چه در خشكى و چه در دريا ، به هنگام رزم ، آرام و خواب نجويم . سپس يك جارچى به نام شيرزاد آن سخنان خسرو را براى همه ياد بكرد . به گِرد سپاه بگشت و از پيش هر تاژ و خرگاهى كه بگذشت ، خروشيد كه : اى سپاه بيكرانه ، بدانيد كه فرمان شاه چنين است كه اگر كسى جز به مِهر و داد و خِرد به سوى خاك سياه بنگرد ، به فرمان يزدان خونش را بر آن خاك تيره بريزند . ليك انوشيروان شاه باز هم به پند آن جارچى رام نشد و شب و روز به گِرد سپاه مىگشت و نيك و بد كارها را نگاه مىكرد . از كار گيتى آگهى داشت و نيك و بد را به خوارى رها نمىكرد . اگر كسى از سپاهيان در آن راه مىمرد ، او را در همان جا در دخمه مىگذاشت . اگر هم ازو سيم و زر و كمند و كلاه و كمان و كمرى باز مىماند ، هرچه بود از بد و نيك ، با آن مرده در خاك مىنهاد . همهء گيتى از آن بزرگى انوشيروان در شگفتى مانده بودند . در هرجا كه جنگى پيش مىآمد ، با خِرد و هوش و درنگ ، فرستادهء راستگويى را مىخواست تا به چارهجويى نزد دشمن برود . پس اگر دشمن به سوى داد راه مىيافت ، آن شاه خردمند نيز به ايشان ستم نمىكرد . ليك اگر جنگ مىجستند ، او نيز با خشمى همچون نهنگى دلاور به جنگ مى رفت و همهء آن سرزمين را به تاراج مىداد . و بدين گونه او گيتى را با داد و شمشير مىجست . خِرد شاه همچون خورشيدى شد كه برتر و خشك مىتابد و روشنايى خود را از هيچكس دريغ نمىدارد . براى او خاك و رنگ و بوى و مرواريد خوشاب با آب جوى برابر است . فروغ بلند خود را از هيچكس نمىپوشاند و تنها دلافروز بخشنده او هست و بس . مايه و فرّ شاهنشاه ايران نيز از خورشيد بود و گيتى را پيوسته در زير پَر خويش داشت . براى او جنگ و بخشش همچون بازى بود و سرافرازى او از براى آن بود . اگر پيل و شير نيز به پيش او مىآمدند ، بيش از يك روز با ايشان نمىجنگيد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 260
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٦٠