چپ خود را از راست بشناس ، آنگاه چون بيافتى ، روا باشد كه سرزمين بجويى .
اكنون چون من بخشندهء سرزمين و كشورها هستم و در گيتى سرافراز و مهتر مىباشم ، كارى مىكنم كه از من سزاوار باشد و نمىگذارم كه بادى نيز بر منذر بوزد .
چون با كين به تازيان دست مىيازى ، يك بار هم نهانى خود را ببين . ديگر آن كه آن پادشاهى از آن من است و همه چيز از گاو تا بخش ماهى از براى من مىباشد و اگر من سپاهى به روم بفرستم ، تيغ پولاد تو همچون موم خواهد شد .
فرستاده كه چنين شنيد ، بسان باد از پيش انوشيروان به نزد قيصر آمد و پيام او را بداد . ليك قيصر بىمايه از داد سر پيچيد و از آن بلندى ، نشيب را دور ديد و با فريب به دو گفت : از آن منذر كم خِرد ، تنها آنچه را كه در خور باشد ، باور كن . اگر منذر اين چنين بيهوده مىنالد ، همانا كه با اين كار ، رنج او بيشتر خواهد شد . پس اگر كسى در سراسر دشت نيزهوران بنالد ، آنجا را با خاك يكسان سازم و دريايى [ از خون ] در آن دشت روان گردانم .
چون فرستاده پيام قيصر را بشنيد ، همچون گَرد به پيش انوشيروان آمد و همهء آن سخنانى را كه بشنيده بود ، بر او ياد كرد . خسرو از آن كار برآشفت و به دستور خود گفت : همانا كه خِرد با مغز قيصر يار نيست . اكنون من به او نشان مىدهم كه فرمان و گيتى جستن و جنگ و پيمان از آن چه كسى مى باشد . از اين پس قيصر از براى آن فزون خواهى و گردن افرازى و كشتن و تاراج و تاختن پشيمان تر از آن خواهد شد كه مرد مستى هر دو دست خود را در شب به زير آتش آورَد . آنگاه انوشيروان بفرمود تا ناى بزدند و سپاهيان از هر سو گرد آمدند . پس آواى كوس از درگاه برخاست و زمين كرفگون گشت و كوه به سياهى آبنوس شد . انوشيروان سى هزار سوار شمشيرزن از ميان آن سپاه نامدار برگزيد و آن سپاه گران را به منذر سپرد و بفرمود كه : از دشت نيزهوران نيز چنان سپاهى از جنگ جويان را به روم ببر كه از آن سرزمين آتش برآورند .
از روم و روميان هيچ باكى نداشته باش و بدان كه روميان با مشتى خاك در پيش من برابرند . ما نيز اكنون فرستادهء چرب زبانى را با نامهاى به نزديك قيصر مىفرستيم .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 255
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٥٥