تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢

بسازند تا ديگر هيچ گزندى از دشمن نيآيد . ايشان با شنيدن اين سخن به آن شهريار نامور گفتند : ما بندگان با گوشوارى هستيم و همچنان كه شاه بفرمود ، بارو و جايگاه نامورى برخواهيم آورد . آنگاه انوشيروان سپاهيان خود را از آنجا براند و به هندوستان رفت و چندى در آنجا بماند . در هندوستان همگى به فرمان پيش او آمدند و هر يك براى جان خود چاره‌جوى گشتند . از درياى هند تا دو كروه ، همه‌جا درم و پيشكش و اسپ و پيل بود . بزرگان هند همگى با دلهايى زدوده و نيكخواه به پيش شاه آمدند . خسرو از ايشان بپرسيد و آنها را بنواخت و به اندازه بر ايشان پايگاهى بساخت . سپس با دلى شاد از آنجا بازگشت . همه‌جا پر از اسپ و پيل و سپاه شد . همچنان كه شاه مىرفت ، به دو آگهى رسيد كه گيتى از بلوچان « 1 » تباه گشت و در همه‌جا به كشتن و تاراج و تاختن مىپردازند و آب در زمينها مىاندازند . در گيلان نيز تباهى از اين بيشتر است . دل انوشيروان شاه از شنيدن اين آگهى اندوهگين گشت و اندوه را با خرّمى بيآميخت . به ايرانيان گفت : الانان و هند از ترس شمشير ما همچون پرند گشت . ليك با سرزمين خود بسنده نمىباشيم . گوينده كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شهريار ، هيچ گلى در پاليز ، بىرنج خار نيست . آن سرزمين نيز تا بوده با رنج و از براى پراكندن گنج بوده است . اردشير ارجمند از براى كار بلوچان آن همه با آن كاردانان پير بكوشيد . ليك هيچ افسون و رنگ و بند و رنج و پيكار و جنگى با ايشان سودى نبخشيد . سرانجام نيز اگر چه آن كارى ناگزير بود ، ليك اردشير چشم از آن بپوشيد . شاه از شنيدن گفتار آن دهگان برآشفت و به سوى بلوچان براند . چون به نزديك آن كوه بلند رسيد ، با گروه خود پيرامون آن بگشت . چنان سپاهى گرد آمد كه راه را بر باد نيز ببستند . بر همهء دامان كوه تا روى زمينهاى سخت ، بسان مور و ملخ ، سپاهى

هامش
( 1 ) - ر . ك . ج 1 ، ص 481 .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 252 | حكيم أبو القاسم الفردوسي