تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣

بود . پس جارچى به گِرد سپاه بگشت و در كوه و دشت بخروشيد كه : هر كه از كوچيان « 1 » را كه بيابيد ، چه خُرد و چه از مردان و تيغ دارانشان ، چه انبوه و چه اندك ، نبايد كه يك تن از ايشان نيز رهايى يابند . چون سپاهيان از خشم شاه آگه شدند ، سوار و پياده راه را ببستند و ديگر هيچيك از ايشان ، از زن و مرد جنگى و كودك ، چه بسيار و چه اندك ، برجاى نماند . همه را از دَم شمشير بگذراندند و بدين گونه ستم كردن كوچ را از ميان برداشتند . ديگر گيتى از رنج ايشان زينهار يافت و هيچ بلوچى در آشكار و نهان نماند . كار چنان شد كه گله‌ها بر كوههاى ايشان رها بودند و هيچ نگاهبانى نداشتند . بر آن دشت و كوه بلند هيچ شبانى از پس گوسپندان نبود . همهء ايشان آن رنجهاى خود را به خوارى در آنجا رها ساختند و به كوه و دهار رفتند و در آنجا خانه گزيدند . انوشيروان از آنجا سپاه خود را به سوى گيلان كشيد ، زيرا كه از گيل و ديلم ، رنجى پديد آمده بود . از دريا تا تيغ كوه همه‌جا سپاهى بود و آسمان پر از درفش و زمين پر از گروه بود . پس انوشيروان گفت : در اينجا نبايد كه هيچكس از كوچك و بزرگ برجاى بماند . بدين سان چنان سپاهى به گِرد گيلان بپراكند كه روشنايى از خورشيد و ماه نيز برفت . با آن همه كشتن ، روى آن زمين را با خون بشست . از بسيارىِ كشتن و تاراج و سوختن ، خروش و ناله از زن و مرد برآمد . سرانجام همگى دستهاى خود را ببستند و زنان از پس و كودكان خردسال در پيش ، به همراه همهء جنگاوران هوشيار و خردمند گيلان ، خروشان و خاكسار و دريده‌بر به پيش شهريار آمدند . همگى با دستهايى بسته و تنى زخمى در آن بارگاه انجمن گشتند و گفتند : بدان كه ما ديگر از آن كردار بد خود بازگشتيم تا شايد شاه از ما خشنود گردد . ليك اگر دل شاه از گيلان آزرده گشته است ، پس با دست خود سرهايمان را مىبُريم تا مگر چون شاه توده‌اى از سرهاى بريده را ببيند ، دلش خشنود شود . چون آن همه خروش از بارگاه

هامش
( 1 ) - ر . ك . ج 1 از ، ص 481 .