تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤

بيآمد و شاه گيتى آنگونه آواى ايشان را بشنيد ، گذشته در دلش نهان گشت و بر ايشان ببخشيد . پس دويست تن از گيل و ديلم را به گروگان بخواست تا ديگر از آن پس كسى راه بد را در پيش نگيرد . يك پهلوان نيز در پيش ايشان بمانْد . آنگاه چون كارها بايسته شد ، انوشيروان سپاهيان خود را از آنجا براند . فرياد خواستن منذر تازى از بيداد كردن قيصر روم انوشيروان از گيلان با سپاه بيشمار و بيكرانى به سوى مداين برفت . در ميان راه ناگهان سپاهى بيكران از نيزه‌وران ، از دور پديدار شد و از ميان آن سپاه نيرومند ، سوارى شتابان همچون گَرد بيآمد و از اسپ پياده شد و گفت : بدان كه اين منذر عرب است . چون منذر به نزديك شاه آمد ، همهء مهتران راه بگشودند . شاه از ديدار او شاد گشت و از او بپرسيد . منذر كارآزموده زبان بگشود و از روم و قيصر سخن راند و به دو گفت : اگر تو شاه ايران و نگهدار و پشت دليران هستى ، پس چرا روميان شهريارى مىكنند و در دشت سواران « 1 » به سوارى مىپردازند ؟ ليك اگر قيصر ، شاه باشد ، ديگر سزاوار خواهد بود كه سرافرازان ، بىسر شوند . شاه ايران از آن گفتار منذر و اين كه قيصر اين چنين كلاه خود را برمىافرازد ، برآشفت . پس زبان آورى را از ميان سپاهيان برگزيد كه گفتار خسرو را بشنود ، آنگاه به دو گفت : از اينجا به روم برو و در هيچ جايى مياساى . به قيصر بگوى كه : تو اگر خِرد ندارى ، مغزت از اين انديشه‌ات كيفر خواهد برد . بدان كه اگر شير جنگى به گورخرى بتازد ، آن را بريان مىسازد . تو اگر از منذر داد بيابى بس است . اينك دست

هامش
( 1 ) - سرزمينهاى عرب‌نشين .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 254 | حكيم أبو القاسم الفردوسي