تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
پس به ايرانيان گفت : اين ننگ است كه روى ايران زمين ، ويران باشد . نبايد كه با اين كار همداستان گرديم تا دشمن نيز در اين باره سخن بگويد . آنگاه انوشيروان فرستادهء سخنگوى و دانايى را - همچنان كه سزاوار بود - از ميان سپاه برگزيد و به دو گفت : پگاه از اينجا برو و به اين مرزبان و سپاهيان بگوى كه : من از گفتار كارآگاهان شنيده‌ام كه در آشكار و نهان گفته‌ايد كه ما را از خسرو هيچ باكى نيست و ايران با مشتى خاك در نزد ما برابر است . پس اكنون ما به نزد شما آمديم و سراپرده و تخت و تاژ بزديم . اينجا بيابانى فراخ با كوههايى بلند است و سپاهيان نيز با تير و گرز و كمند مىباشند . همهء اين در و دهار جاى نخيز شماست و بر و بوم آن كوه و زمين شمايان مىباشد . ليك ما جنگ جويانى بيگانه هستيم و سپاهى و سپهبد از اين خانه نمىباشيم . آنگاه فرستادهء انوشيروان برفت و پيام سالار ايران را بداد . سپاهيان الانى كه چنين شنيدند با بزرگان و فرزانگان و سگالشگران انجمن گشتند . ايشان سپاهيانى بودند كه تاختن ، پيشهء ايشان بود و انديشهء آزاد مردى ايشان كم بود . مرز ايران پيوسته از آنها در بيم بود و هيچ جامه و سيم و زرى براى كسى نمىگذاشتند . چون به دشت مىرسيدند ، ديگر زن و مرد و كودك و چهارپايى را برجاى نمىگذاردند . چون فرستاده پيام انوشيروان - آن شاه گيتى - را براى ايشان بگفت ، رخسار آن نامداران از شنيدنش تيره گشت و دلشان از نام انوشيروان خيره شد . پس بزرگان و دلاوران ايشان با باژ و ساو گران و بَرده و جامه و سيم و زر و اسپان گرانمايهء بسيار به سوى او برفتند و پيران و سخنگويان و دانش‌پذيران آنها به پيش انوشيروان بيآمدند و از كار گذشته نالان شدند . براستى كه چون خِرد با دلاور ، يار باشد ، او را نيازى به شرم و پوزش نخواهد آمد . چون بدين سان با آن پيشكش و بشارها به پيش سراپردهء شهريار رسيدند ، همگى با ديدگانى پر اشك و دلى پر خون ، خروشان بر خاك بغلتيدند . شاه بيدار ايران كه چنين ديد ، همهء آن گناهان گذشتهء ايشان را ببخشود و بفرمود تا در برابر هر آنچه كه ويران شده و كنام پلنگان و شيران گشته است ، زود شارستانى برآورند كه درونش جاى كشاورزى باشد و در پيرامونش نيز باروى بلندى