را بنگريست و گل سنبل و آب و نخچير بديد . پس گفت : اى كردگار داور و اى پروردگار گيهاندار و پيروز ، همانا كه تو آفرينندهء خورشيد و ماه و گشاينده و نمايندهء راه هستى . گيتى را با چنين خرّمى بيآفريدى كه زمين از آسمان پيدا نيست . براستى كسى كه بجز تو را بپرستد ، روان خود را به دوزخ خواهد فرستاد . از براى همينها بود كه فريدون يزدان پرست ، نشستنگاه خويش را در اين گوشه بساخت « 1 » . در همان هنگام ، گويندهاى كه اين سخن شاه را شنيد ، به دو گفت : اى دادگر ، بدان كه اگر تركان از اينجا نمىگذشتند ، در چنين جاى مايهور و با فرّهىاى ، هرگز دل ما از رامش تهى نبود . ليك اكنون از براى اين همه كشتن و تاراج و تاختن ، ياراى آن را نداريم كه گردن خود را برافرازيم . تركان هيچ چيز را از پرنده و مردم و چهارپايان برجاى نمىگذارند . اكنون هر گزندى كه مىخواهد به سپاه ايران بيآيد ، تنها از اين راه است . پيش از اين كوشش و رزم بسيارى بشد و راه گذر تركان از خوارزم بود . اينك دهگانان و بازرگانان به رايگان سر خود را مىدهند . پس چون تو سپاهيانت را به اينجا آوردهاى ، اين بد را از ما بگردان و راه ايشان را ببند و بدان كه با اين كار ، گنج تو نخواهد كاست و افزايش خواهد يافت . براستى كه اكنون جاى بخشايش بر ما است . چون شاه گفتار آن دادخواه را بشنيد ، اشك از ديدگان بباريد و به دستور خود گفت : اكنون كه اين كار دشوار پيش آمده ، ديگر شايسته نيست كه بخوريم و بيآساييم و يا تاج را براى خود بپرورانيم . پروردگار گيهاندار اين ستم را بر ما نمىپسندد كه ما شاد باشيم و دهگان ، دژم باشد . پس نخواهيم گذاشت كه اين كوه و دشتهاى فراخ - كه در خور باغ و ميدان و كاخ هستند - با اين همه گاو و نخچير و آبهاى روان - كه روان آدمى از ديدنشان تازه مىگردد - را ويران سازند و ايران زمين را ويران كنند . اين كار از شاهى و خِرد و فرزانگى و مردانگى سزاوار نباشد . چون ايران زمين ويران باشد ، هيچكس بر ما آفرين نخواهد خواند . پس انوشيروان به دستور خود بفرمود كه :
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 249
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٤٩
هامش
( 1 ) - اشاره به پايتخت فريدون دارد كه در آمل بوده است . ر . ك . ج 1 از كتاب حاضر ، ص 128 - 127 .