پس خسرو شاه كه كلاهى از آهن بر سر نهاده و زره رومى بر تن كرده و گرههاى فراوانى بر آن بزده بود ، با گرز گاوپيكرى در دست و چهار تير خدنگ كه به كمر زده بود و كمانى به بازو و كمندى بر زين و كمرى زرّين بر ميان ، اسپ خود را از جاى برانگيخت و ران بيفشرد و گرز گران را به گردن برآورد و چندى به چپ و راست بتاخت و جنگ افزار و سوارى خود را به بابك بنمود . بابك كه چنين ديد ، آن شاهنشاه را فرهمند يافت و بپسنديد . پس به دو گفت : اى شاه ، جاويد باشى و روانت از فرهنگ بهرهمند باشد . همانا كه روى كشور را با داد بيآراستى و چنين دادى را تنها از تو به ياد داريم . اگر چه اين سخن از بنده ، دليرى خواهد بود ، ليك سزاوار باشد كه روى خود را از داد نپيچى و يك بار ديگر چنان كه از خردمندى همچون تو سزاوار است ، رُخ اسپ را به راست بپيچى . خسرو كه چنين شنيد ، بار ديگر بسان آذرگشسپ ، اسپ خود را به چپ و راست برانگيخت . بابك در او نگاه كرد و خيره بماند و پروردگار گيهان آفرين را فراوان به دو بخواند .
پس يك درم بر روزىِ شاه بيفزود و بخروشيد كه : اسپ سر جنگ جويان - اين سوار گيتى و شهريار نامور - را بيآوريد . انوشيروان - كه هم خودش شاهى جوان بود و هم بختش جوان بود - فراوان از كار او بخنديد .
چون بابك از ديوان شاه برخاست و به پيش شاه در ايوان او بيآمد ، به دو گفت : اى شهريار بزرگ ، امروز كه من ِ بنده ، سترگ گشتم ، تنها در دلم راستى و داد بود . سزاوار است كه شاه هيچ درشتىاى از من به ياد نگيرد . خوشا كسى كه درستى را بجست .
شاه كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى مرد هوشيار ، تو هرگز از راه راستى مگرد . بدان كه اگر ترسى بر تن خويش آورى ، همانا كه با اين كار ، دل راستى را شكسته باشى . با اين كار تو ، ارزش تو در پيش من بيشتر شد و دلم به سوى انديشهء خود بگشت و با خود انديشيدم كه آيا به هنگام جنگ ، چگونه از آوردگاه گَرد برخواهيم آورد ؟ بابك با شنيدن اين سخن به آن شاه - پر مايه گفت : اى شهريار ، نگين و كلاه شاهى هرگز به مانند تو نبيند . هيچ پيكر نگارى دست و رُخى همچون تو در ايران نديده است .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 244
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٤٤