تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩

روز به موبد مىسپردند . يكى از آن روزنامه‌ها در دست گنجور بود و دستور نگاهبان آن بود . ديگرى براى آن بود كه به سوى هر كاردار و مهترى در كشورها بفرستند و سديگر نيز براى آن بود تا آن را به نزد موبد ببرند و گزيت سرانه و باژها را بشمارند . همهء كارهاى باژ و خراج و كشاورزى به فرمان او بود « 1 » . انوشيروان كارآگاهانى را در سراسر گيتى بپراكنده بود تا نيك و بد كارها از او نهان نماند . و بدين سان همه جاى گيتى را پر از داد كرد و همهء ويرانيها را آباد بساخت . خُرد و بزرگ در كنار هم بر دشت بخفتند و ميش و گرگ در كنار هم به آبشخور آمدند .

هامش
( 1 ) - طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 704 - 701 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 100 - 99 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 168 - 166 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 93 تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم ، ص 298 - 295 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 262 ابن اثير ، الكامل ، ج 5 قبل از اسلام ، ص 108 - 107 نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 193 - 192 . گويند عمر بن خطاب نيز وقتى ايران را گشود ، بر همين ترتيب كار كرد و بگفت تا از اهل ذمه بگيرند ولى بر هر جريب زمين باير نيز ، مانند مزروع خراجى نهاد و بر هر جريب كشت گندم يا جو يك پيمانه يا دو پيمانه نهاد و روزى سپاه از آن داد . و در عراق در بارهء خراج زمين و نخل و زيتون و سرانه خلاف ترتيب انوشيروان نكرد و آنچه را كه انوشيروان از لوازم معاش كسان برداشته بود ، برداشت . طبرى ، همان ، ص 703 . نيز روايت كرده‌اند كه در آن هنگام كه انوشيروان به بررسى شيوهء خراجگيرى فوق پرداخته بود ، بزرگان را گرد آورد و پس از مطرح ساختن نظراتش ، از ايشان نظرخواهى كرد . ليك هيچكس را ياراى كوچكترين ابراز نظرى در برابر او نبود و اين امر چند ساعت طول كشيد . همه خاموش بودند و انوشيروان پيوسته از ايشان مىخواست تا به بيان نظراتشان بپردازند . بلعمى در اين باره مىنويسد : « خلق خامش شدند و كس جواب نداد و دو ساعت برآمد . باز انوشروان گفت : ما را پاسخ دهيد كه من خواهم كه اين به رضاى شما نهم تا عدل و داد بُوَد . مردى از ميان برخاست نه از معروفان ، و ليكن از ايشان كه او را بشناخت . گفت : اى ملك ، خراج چيزى بُوَد كه جاودانه بماند و مردم فنا شود . و چيزى باقى را بر چيزى فانى چگونه توان نهادن . بر زمينى آبادان خراج نهى ، فردا از پس اين عصر ، آن زمين ويران شود و خراج بر وى بماند . و بر مردى خراج نهى و بميرد و آن خراج بر زمينهاى خراب باقى بماند و بر فرزندان وى بماند . انوشيروان گفت : ابلهى و نادانى مكن ، كه ندانى كه چه گويى . نشنيدى كه گفتم هر سالى اين زمينها بپيمايند ، هر زمينى كه ويران است ، خراج از وى برگيريم و هر زمينى كه آبادانست بر نهيم . پس او را گفت : تو از كدام مردمى ؟ گفت : من از گروه دبيرانم . گفت : دبيران فضول باشند . و بفرمود كه دويت [ دوات ] بر سر او همى زنند تاش بكشند . و بدان مجلس اندر دبيران بودند بسيار . هر كسى آمده بودند با دويت ، هر دويتى بر سر او همى زدند تاش بكشتند . پس همه گفتند : اى ملك ، ما از اين سخن او بيزاريم و تدبير آنست كه ملك گفت . » تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 1046 - 1045 . نيز : طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 702 .