تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢

گشت . آنگاه خودش به پيش شهريار دويد و گفت : اى شاه پرهيزگار ، اكنون از تو سخنى مىپرسم تا مرا پاسخ بدهى . كواذ به دو گفت : سخنت را بگوى و آبروى خود را با سخن گفتن در پيش من تازه كن . مزدك گفت : كسى است كه او را مار گزيده و نزديك است كه جان از تنش بيرون شود ، ليك پادزهر در نزد كسى ديگر است و آن مرد مارگزيده از آن ترياك بهره‌اى نمىيابد . اينك تو مىگويى سزاى آن مردى كه بيست درم سنگ ، ترياك دارد ، چيست ؟ شهريار كه چنين شنيد ، به دو گفت : همانا كه اين مرد ترياك دار ، خونى « 1 » است و چون او را بيابند ، بايد از براى خون آن مارگزيده ، او را بكشند . مزدك با شنيدن اين سخن ، از پيش شاه برخاست و به نزديك آن دادخواهان آمد و به ايشان گفت : بدانيد كه من در هر باره از شهريار بپرسيدم . اينك بمانيد تا بامداد فردا شما را به سوى داد راهنمايى كنم . ايشان نيز برفتند و پگاه با دلى پر سخن و گداز بازگشتند . چون مزدك آن پهلوانان را از دور بديد ، از درگاه به سوى شاه ايران دويد و گفت : اى شاه پيروزگر و سخنگوى و بيدار و با زور و فرّ ، تو را سخنى گفتم و تو پاسخ مرا بدادى و با پاسخ خود در بسته‌اى را به رويم بگشودى . اينك اى رهنمون ، اگر مرا دستور مىدهى ، سخنم را به پيش تو بگويم . كواذ به دو گفت : برگوى و لب را مبند زيرا كه گفتار براى من سودمند است . مزدك گفت : اى شهريار نامور ، كسى كه در بندى سخت است و به بيچارگى و با نانى روزگار را مىگذراند ، ليك ازو همان خوراك را نيز بازگيرند تا بميرد ، پادشاه به من بگويد كه كيفر آن كسى كه نان داشت و اين در بند را به خوارى رها ساخت ، چه مىباشد ؟ شاه كه چنين شنيد ، به دو گفت : تنش مسكين خواهد بود . چرا كه بىآن كه گناهى كرده باشد ، خونى به گردن اوست . مزدك با شنيدن اين سخن ، زمين را بوسه داد و خرامان از پيش كواذ بيآمد و به درگاه رفت و به آن انبوه مردمان گفت : همگى به جاهايى كه گندم در آنجاها نهان

هامش
( 1 ) - خونى به پارسى به معناى قاتل است .