تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧

آنجا به دِه پر مايه‌اى رسيدند « 1 » و در خانهء دهگان و مهتر نامبردار دِه فرود آمدند « 2 » و چندى در آنجا بماندند . دهگان دخترى همچون ماه داشت كه گيسوان سياهش همچون كلاهى از مشك بر سر او بود . چون كِي كواذ جوان روى آن دختر را بديد ، خِرد از مغزش ناپديد گشت . پس هماندم بيآمد و به رزمهر گفت : سخنى نهانى با تو دارم . برو و راز مرا به پيش اين دهگان بگوى تا شايد اين ماهروى جفت من گردد . رزمهر كه چنين شنيد ، تيز برفت و به دهگان گفت : اگر اين دختر خوب را جفتى نيست ، من براى او همسر پاكى بيآورم تا كدخداى اهواز گردى . دهگان گرانمايه كه چنين شنيد ، به رزمهر گفت : اين دختر خوب جفتى ندارد . اگر همسرى شايسته براى او دارى ، فرمان از آن توست و اين دختر را به آن كسى كه او را مىخواهد ، بده . رزمهر خردمند نيز به نزد كواذ آمد و به دو گفت : اين ماهروى جفت تو باد كه چون ناگهان او را بديدى ، همانگونه كه بود ، او را بپسنديدى . آنگاه كواذ آن پرى روى را به پيش خود خواند و بر روى زانوان دلاورش بنشاند . به همراه او تنها يك انگشترى بود و بس كه هيچكس ارزش نگين آن را نمىدانست . پس آن انگشترى را به دو داد و گفت : اين نگين را نگاه بدار زيرا روزى خواهد رسيد كه اين را از تو خواستار گردم . كواذ يك هفته را در آن دِه از براى آن ماهروى بمانْد . به روز هشتم به پيش شاه هيتاليان رفت و در بارهء گذشته با او سخنها بگفت و از آنچه كه ايرانيان با او بكردند و

هامش
( 1 ) - اكثر منابع بجاى خوزستان از خراسان و ناحيه ابر شهر ( نيشابور ) و يا اسفراين نام برده‌اند . ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 641 نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 185 ابن خلدون ، العبر ، ج 1 ، ص 202 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 339 .
( 2 ) نويرى او را يكى از فرماندهان نظامى دانسته است . نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 185 . ليك ابن خلدون مىنويسد كه وى شهريار ابر شهر بود . العبر ، ج 1 ، ص 202 .