رنجه كردن تو به پرخاش من باشد ، من نيز از تو هيچ زمانى نمىخواهم . پس پايم را ببند و بدان كه بند او مرا مستمند نخواهد كرد . او از يزدان و سپاهيانش شرم نمىكند كه من آن همه خون جگر خوردهام و در آن هنگام كه شاه در بند بود ، سوگند سختى به يزدان خورده بودم كه دستم هيچ بجز تيغ نبيند و در رزم ، آفتاب را از ابر برون آورم و يا سر بدهم يا با مردانگى ، سر خوشنواز را از تخت به زير آورم . اكنون اگر او مرا بند فرموده ، پس سزاوار بند هستم و پاداش من همين سخنان ناسودمند است . تو نيز هيچ از فرمان او سر مپيچ و اين بند را بر پاى مرد همچون پيرايهاى بدان . شاپور كه چنين شنيد ، پاى سوفرا را ببست و ناى رويين بزد و سوار بر اسپ شد . و بدين سان سوفراى را از پارس به پيش كواذ بيآورد . كواذ از آن كارهاى گذشتهء او هيچ يادى نكرد و بفرمود تا او را به زندان و در نزديك ناهوشمندان ببرند . آنگاه بفرمود تا همهء چيزهاى سوفراى را از گنج و رنج و كشت و درود ، از شيراز به سوى تيسفون بيآورند . چون يك هفته بگذشت ، كواذ با موبد در بارهء سوفراى به سگالش پرداخت . پس آن رهنمون به شاه گفت : بدان كه همهء تيسفون و سپاهيان و زيردستان و دهگانان و درباريان ما يار سوفراى هستند . پس همان بهتر كه دشمن شاه گيتى كشته شود و سر بدخواهش برگشته گردد . چون شاه اين سخن را از موبد بشنيد ، به [ آن سردار نو ] بگرويد و از [ آن سردار كهن ] بيزار گشت . بفرمود تا سوفراى را بكشند و دل و دودمانش را بر او پيچان كنند « 1 » .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 214
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢١٤
هامش
( 1 ) - ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 639 دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 93 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 967 - 966 يعقوبى ، تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 201 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 337 - 336 مجمل التواريخ و القصص ، ص 73 . مرعشى در خبرى واحد ، چنين روايت مىكند كه چون سوخرا ديد كه كواذ با او سر ناسازگارى گذاشته ، 9 پسر خود را برداشته ، به طبرستان رفت . ليك كواذ ، جمعى را گماشت تا سوخرا را در آنجا به قتل رساندند . مرعشى ، تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ، ص 7 - 6 .