تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥

بند كردن ايرانيان ، كواذ را و بر تخت نشاندن جاماسپ ، برادرش را چون به ايرانيان آگهى رسيد كه روزگار آن سوفراى پيل تن بسر آمد ، خروشى دردناك از ايران برآمد و زن و مرد و كودك ، همگى مويه كردند و همهء ايرانيان زبان به نفرين بگشودند . ايران زمين برآشفت و گَرد برخاست و هر كسى آهنگ نبرد بكرد . همه مىگفتند : چون سوفرا درگذشت ، ديگر تخت شاهى كواذ در ايران مباد . سپاهى و شهرى با هم يكى شدند و هيچ نامى از كواذ نبردند . همگى فريادخواه و پر از درد از آن بدگوى به ايوان شاه برفتند و كسى را كه در پيش شاه ، بدگوى بود ، بكشتند و كِشان كشان از ايوان ببردند . سپس نشان جاماسپ را بجستند كه برادر كهتر و سرافراز كواذ بود و كواذ او را با ناز بپرورانيده بود . بدين سان او را برگزيدند و بنشاندند و به شاهى بر او آفرين بخواندند . آنگاه پاى كواذ را با آهن ببستند و هيچ يادى از فرّ و نژاد او نكردند . پس از آن كواذ را كه در بند آورده بودند ، به جوانى بىآزار بنام رزمهر « 1 » سپردند تا آن مهربان كينهء سوفراى را با درد آن شاه گيتى بخواهد . ليك رزمهر بىآزار و يزدان پرست هيچ گزندى به شاه نمىرساند و پيوسته در پيش كواذ او را پرستش مىكرد و از آن كينه هيچ به پيش او ياد نمىكرد . شاه كه از كار او در شگفتى مانده بود ، ازو مردمى بياموخت و پيوسته پوزش مىخواست « 2 » و مىگفت : آن بدخواه من بود كه اختر مرا پر آشوب بكرد . ولى اگر از اين بند رهايى يابم ، تو را از هر بدىاى

هامش
( 1 ) - همان زرمهر پسر سوخرا ( سوفرا ) مىباشد . ر . ك . مهرآبادى ، خاندانهاى حكومتگر ايران باستان ، ص 198 - 194 .
( 2 ) - مراد اين است كه چون زرمهر پسر سوخرا بوده و كواذ ، سوخرا را كشته بود ، اينك كه كواذ مىديد كه زرمهر به مهربانى با او مىپردازد ، پيوسته از او بخاطر آنچه كه بر سر پدرش آورده بود ، پوزش مىخواست .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 215 | حكيم أبو القاسم الفردوسي