تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
شاپور كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شهريار ، دلت را از براى اين كار رنجه مدار . پشتيبان تو فرّ و نام و نژاد توست . پس بايد نامه‌اى براى او به درشتى بنويسى و بگويى كه : بهرهء من از شاهنشاهى تنها رنج و گنج تهى است . تو باژ مىخواهى و من گناهكار مىگردم . پس ديگر از اين پس نمىخواهم كه مرا شاه بخوانى . از كردار تو تا به كِى بايد نالان باشم ؟ اينك پهلوانى را به نزدت فرستادم . آنگاه شاپور به شاه گفت : بدان كه چون چنين نامه‌اى به او بنويسى و من نيز با اين سپاهيان جنگ جويم به سوى او بروم ، ديگر در پيش او جز با خشم سخنى نخواهم گفت و نخواهم گذاشت كه او چشم بر هم زند . پس نويسندهء نامه را بخواندند و در نزديكى شاپور بنشاندند . شاپور آن سخنانى را كه به شاه گفت ، به آن نويسنده نيز بگفت . آنگاه نويسنده خامهء پيچان خود را همچون باد بر كاغذ براند و نامه را بنوشت . چون مُهر شاه را بر روى نامه نهاد ، شاپور سپاهيانش را به راه بيآورد و چند تن از نامداران سپاه شهريار را نيز برگزيد . سپس به همراه آن نامداران پرخاش جوى به سوى شهر شيراز روى نهاد . از سوى ديگر ، چون سوفراى از آن سخن آگه شد ، بىدرنگ سپاهيان خود را بيآورد و با سپاهى گران از سواران و جوشن وران برگزيده به پيشواز او شتافت . چون به پيش يكديگر رسيدند ، آن دو گردنفراز از اسپ فرود آمدند . شاپور كه با سوفراى بنشست ، فراوان در بارهء نيك و بدها سخن براندند . آنگاه شاپور نامهء شهريار را به دو داد . سوفراى پهلوان كه آن نامه را بخواند ، بپژمرد و تيره روان گشت . چون سوفراى نامه را بخواند ، شاپور گفت : اكنون ديگر نبايد سخنى را نهان داشت . بدان كه شاه گيتى بسيار از تو در پيش بزرگان بناليد و بفرمود تا تو را در بند آورم . تو خودت آن نامه را خواندى و آن شاهنشاه خودكامه را مىشناسى . سوفراى پهلوان كه چنين شنيد ، به دو گفت : شهريار گيتى مرا مىشناسد كه آن رنج و سختيها را از براى شاه ببردم و با سپاهيانم به زابلستان برفتم و با مردانگى او را از بند رها ساختم و نگذاشتم كه هيچ گزندى بر وى آيد . مرا در نزد شاه و پهلوان سپاه ايران پيروزيها و تواناييها بود . ليك اگر پاداش من از براى آن كارها ، بند نهادن و