همه آن كردارهاى [ نيك ] او را به ياد خواهند آورد و اين فريب پنهانى او را نخواهند دانست . من نيز در ايران هيچ رزمخواهى ندارم تا با سپاهيانى از اينجا به سوى او برود . فرزانه كه چنين شنيد ، به كواذ گفت : از براى اين هيچ ميانديش . زيرا تو را سالار و بندگانى هست كه با آسمان نيز مىجنگند . بدان كه چون شاپور رازى « 1 » بيآيد ، ديگر دل سوفراى بدكنش از هم مىدرد . شاه ايران كه چنين شنيد ، نيرويى گرفت و هنرها را از دلش بشست و آهو بگرفت . پس بىدرنگ به مرد كارآزمودهاى بفرمود تا همچون باد بر اسپ سوار گردد و در پيش چشم مردم چنان كه گويى به شكار مى رود ، پنهانى به نزديك شاپور رازى برود و او را بىدرنگ از رى به سوى درگاه بخواند و بر اسپ سوار گرداند . فرستاده كه چنين شنيد ، به فرمان كِي كواذ ، دو اسپه « 2 » و به شتاب همچون باد خزان به رى آمد . چون سالاربار شاپور رازى او را بديد ، ازو بپرسيد و نامهء شهريار را ازو بگرفت و به شاپور رازى بداد و آن سوار سرافراز را نيز به پيش وى برد . چون شاپور مهرك نژاد آن نامهء كِي كواذ را بخواند ، بخنديد . زيرا كه در گيتى هيچ دشمنى بجز او در آشكار و نهان براى سوفرا نبود . پس چون آن فرمان را بشنيد ، فرمانبران را به نزد خود بخواند و به شتاب سپاه خود را به سوى تيسفون براند . چون شاپور سپاه خود را به نزديك شاه آورد ، بىدرنگ راه بگشودند . شاه كه او را بديد ، بنواخت و در كنار تخت پيروزه بنشاند و به دو گفت : بدان كه من از اين تاج شاهى هيچ بهرهاى ندارم و آوازهء شاهى من به بيهوده در گيتى پيچيده است . همهء بهرههاى شاهى تنها براى سوفرا است و من از شاهنشاهى تنها نام آن را مىبينم . دانم كه از براى اين داد و بيدادى كه به گردن من است ، سرانجام روزى تنم پيچان شود . براستى كه اگر برادرم در ايران ، شاه مىبود ، بهتر از اين سوفراى بيدادگر بود .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 212
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢١٢
هامش
( 1 ) - ر . ك . مهرآبادى ، خاندانهاى حكومتگر ايران باستان ، ص 196 107 - 106 .
( 2 ) - مراد از دو اسپه رفتن اين است كه شخص با يك اسب يدك حركت كند تا چون اسبى خسته شد ، بر آن اسب ديگر بنشيند و از رفتن باز نماند كنايه از شتاب بسيار نيز مىباشد .