بدگمان كردن ايرانيان ، كواذ را از سوفراى و كشتن او ، سوفراى را
اين چنين بود تا اين كه كواذ بيست و يك ساله شد و آن باده درون جام به سرخى لاله گشت . پس سوفراى به نزد آن تاجور بيآمد تا ازو دستور بازگشت به جاى خود را بگيرد . آنگاه سوفراى سپهبد به همراه سپاهيانش آماده گشت و كوس بزد و آهنگ شيراز كرد . بدين سان سوفراى كه همه گونه كامروا شده بود ، شادان به سوى شهر خود برفت . همهء پارس همچون بندگان او گشته بودند و از شاهنشاهى تنها تاج آن را نداشت . همواره مى گفت : اين من بودم كه شاه را بر تخت بنشاندم و به شاهى بر او آفرين بخواندم . اينك نيز اگر كسى از من به زشتى در پيش شاه سخن گويد ، شاه او را سخنانى سرد مىگويد و از پيش خود مىراند . بدين گونه سوفراى پيوسته از هر نامدار و مهترى در هر كشور باژ مىجست .
سرانجام به كِي كواذ از آن كار بيداد و داد در شيراز آگهى رسيد . همه مىگفتند :
شاه هيچ بجز نام ندارد و گنج و سپاه ايران از آن او نيست . فرمان و خواست او در هيچ كارى نيست و همهء گيتى بندهء سوفراى گشته است . پس رازداران كواذ اين سخنان را به پيش او ياد كردند و او را گفتند : اى شهريار بلند ، چرا از پادشاهى تنها به نام آن بسنده كردهاى ؟ گنج سوفراى از گنج تو نيز آكندهتر است . پس بايد اين رنج او را از گيتى برداشت . بدان كه همهء پارس همچون بندهء او گشتهاند و همهء بزرگان ، پرستندهء او شدهاند . سرانجام دل كِي كواذ از براى آن گفتار بد گمراه گشت و ديگر دلش از آن همه رنجهاى سوفراى هيچ يادى نكرد . ليك پيوسته مىگفت : اگر من سپاهيانى به سوى او بفرستم ، او نيز از من سر مىپيچد و رزمخواه مىگردد . پس چون كسى همچون او را با خود دشمن سازم ، بايد درد و رنجهاى بسيارى ازو ببينم .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 211
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢١١