تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤

آن با كسى سخن نمىگويد . اكنون شمايان ، كواذ و اردشير موبد را كه از ميان بزرگان ايران در بند آمده‌اند ، به همراه هر كس ديگرى كه پاى در بند گشته‌اند ، با ارجمندى به سوى من بفرستيد . ديگر هرچه خواسته از دينار و تاج و هر گونه چيز ديگرى در نزد شما است ، به نزد من بفرستيد تا ما نيز به تاراج و كشتن دست نيازيم . زيرا كه ما بىنياز و يزدان پرست هستيم . به روز دهم از جيحون مىگذريم و هرگز ديگر پاى بر اين خاك نمىگذاريم . سپس سوفراى به فرستاده گفت : به همهء آنچه به تو گفتم ، گوش بسپار و چون برفتى ، همه را براى او بشمار . فرستاده بىدرنگ به سوى خوشنواز بازگشت و آنچه را كه شنيده بود ، براى او بگفت . خوشنواز كه چنين شنيد ، شاد گشت و همانگاه بند از كواذ و اردشير موبدان موبد و ديگر كسانى كه از ايران در بند آمده بودند ، برداشت . همهء آن خواسته‌هايى را هم كه از خاك آن دشت نبرد يافته بود ، گرد آورد و به همراه آن تاج و تخت پيروز شاه و هرچه در ميان سپاهيان پراكنده بود ، به دست يك مرد پاكيزه انديش به سوى سوفراى بفرستاد « 1 » . بازگشتن كواذ به ايران زمين چون سپاهيان روى كواذ و اردشير موبدان موبد و ديگر بنديان برنا و پير را بديدند ، شاد گشتند . پس همهء بزرگان از سراپرده‌هاى خود بيرون آمدند و از براى

هامش
( 1 ) - غالباً روايت كرده‌اند كه سوخرا چون به جنگ خوشنواز رفت ، تيرى را به سوى يكى از سواران خوشنواز انداخت كه تير چنان در ميان دو چشم اسب او فرو رفت كه نزديك بود تير در سر اسب ناپديد شود . خوشنواز با ديدن چنين مهارت و دلاورىاى در سوخرا ، بدون جنگ حاضر به صلح شد و سوخرا توانست اسرا و تمام گنجينه‌هاى پيروز را باز گيرد . ر . ك . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 635 - 632 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 963 - 962 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 333 مجمل التواريخ و القصص ، ص 72 يعقوبى ، تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 201 تجارب الامم فى اخبار ملوك العرب و العجم ، ص 251 - 249 . تنها مستوفى در يك خبر واحد آورده است كه سوخرا ، خوشنواز را بكشت . تاريخ گزيده ، ص 115 .