بگذاشت ، چه از گنج شاه و چه از چيزهاى سپاهيان ، همه را به سوى سالار شاه مىفرستم تا با پيروزى به سوى ايران و به نزد آن شاه دليران به روى . من نيز آهنگ ايران نكنم و تو هم از پيمان بهرام گردن مپيچ . آن شاهنشاه ، سرزمين ترك و چين را به ما ببخشيد و اكنون از آن من است و ايران نيز از آن تو مىباشد .
چون سوفراى پيام خوشنواز را بشنيد ، سپاهيان را به سراپرده بيآورد و در پيش ايشان به فرستاده گفت : آنچه كه از خوشنواز رزمخواه بشنيدى ، بگوى . فرستادهء خوشنواز نيز بيآمد و همهء سخنان آشكار و پنهان را بگفت . سپس سوفراى به سپاهيانش گفت : اكنون اين كار را چه چارهاى مىبينيد ؟ سپاهيان كه چنين شنيدند ، به دو گفتند : فرمان از آن توست و هر چارهاى كه مىخواهى براى اين آشتى بيانديش .
در ايران هيچكس از تو بهتر نمىداند و تو شاه و سالار و مهتر ما هستى . پس سوفراى به آن سركشان گفت : امروز راهى بجز اين براى ما نيست كه از اين پس جنگ با ايشان را نخواهيم و بىدرنگ اين سپاه را به ايران ببريم . زيرا كه كِي كواذ - كه فرزند پيروز است - به همراه اردشير موبدان موبد و چند برنا و پير از بزرگان سپاه در دست ايشان مىباشد . پس اگر با خوشنواز جنگ كنيم ، اين كار بىسود بر ما دراز خواهد گشت و ايشان نيز كسانى همچون كواذ و اردشير را كه از ايران در بند آوردهاند ، خواهند كشت . اگر كواذ در اين ميانه نبود ، دل و مغزمان هيچ يادى از آن موبد نمىكرد . ليك اگر كواذ را از سوى تركان ، بد رسد ، چنان ننگى براى دليران خواهد شد كه تا رستاخيز از ميان نرود . اينك فرستاده را به خوبى پاسخ مىدهيم و آشتى مىجوييم تا شايد بار ديگر روى كواذ را ببينيم . زيرا كه پادشاهى بىاو مباد . باشد كه آن اردشير موبدان موبد و همهء آن برنايان و پيران در بند را نيز بار ديگر ببينيم .
سپاهيان كه چنين شنيدند ، همگى بر او آفرين بخواندند و گفتند : براستى كه پيمان و آيين و كيش چنين است .
آنگاه سوفراى پهلوان ، فرستاده را به نزد خود خواند و با شيرين زبانى با او سخن گفت . به دو گفت : همانا كه اين كارى ايزدى بود و بس . آنگاه كه گيتى بد مىانديشد ، از
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 203
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص٢٠٣