تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
اين كه آن پسر شاهنشاه را با آن ديگر ارجمندان ، بىگزند بديدند ، دست به سوى آسمان بلند كردند . سوفراى سپهبد نيز بىدرنگ سراپرده را فروهشت و بر اسپ سوار گشت و به همراه كِي كواذ و موبدان موبد با پيروزى و شادى از جيحون بگذشت . از سوى ديگر ، چون از آن مهتر نيك پِى و باآفرين و نيز از آن جنگ و پيكار سوفراى با خوشنواز و چارهء آن مرد نيرنگ ساز و اين كه سرانجام سوفراى با پيروزى و شادى از جنگ بازگشت و پاى كواذ نيز از بند رها گشت و سوفراى ، او را به همراه اردشير موبدان موبد و ديگر كسانى كه از ايران در بند آورده بودند ، از آنجا بيآورد و اكنون نيز از جيحون بگذشت و اينك سپاهيان ايران بر سراسر اين آب و دشت مىباشند ، به ايران آگهى رسيد ، چنان خروشى از ايران برآمد كه گويى گوش از شنيدن آن كر مىشد . همهء بزرگان فرزانه برخاستند و آمادهء پيشواز گشتند . آنگاه بلاش تخت زرّينى بنهاد تا كواذ به همراه سوفراى پهلوان بر آن بنشيند . چون سوفراى به درون شهر آمد ، بلاش‌شاه به همراه بزرگان و سپاهيانى كه در نزد او بودند ، به پيشواز ايشان برفت . چون بلاش روى كواذ را - كه با پيروزى و شادى از بند رها گشته بود - بديد ، او را در برگرفت و از آن كار هيتال و چين افسوس بسيار بخورد . پس با دلى آزرده و نيك خواه از آن راه به ايوان شاه آمدند . بلاش بفرمود تا خوان را بيآراستند و مِى و رود و رامشگران را بيآوردند . جشنى به پا كردند كه چندان به آرزوى ايشان نبود چرا كه در انديشه و درد پيروز آزاده خوى بودند . چامه گو پيوسته سوفراى را ستود و به هنگام نواختن بربت ، سرود رزم توران را بخواند . همهء بزرگان به سوفراى چشم دوخته بود ، زيرا كه ازو شاد گشته بودند و همهء ايران زمين به دست او بازگشته بودند . پس همهء كسانى كه از خوشنواز كينه در دل داشتند ، دل خود را به آن پهلوان شاد كردند و روان خود را از انديشه آزاد ساختند . سوفراى با اين كار خود در گيتى بىهمتا گشت و چهار سال بدين گونه بگذشت . تنها آن چيزى كه او مىخواست ، مىشد و گيتى را به خواست خود مىآراست .