تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
گذاشت . به فرمان يزدان سر از تنت جدا مىسازم و از كشورت دريايى از خون روان مىكنم . به زير پاى سپاهيانم تباه خواهى گشت و روان پيروز نيز به يزدان دادخواه خواهد بود . فرستاده همچون شير دلاورى با آن نامهء سوفراى برفت و آشفته به نزد خوشنواز رسيد و به پيش تخت او آمد و او را نماز نبرد . آنگاه نامهء سوفراى را به دو داد . خوشنواز كه چنين ديد آنجاى را از سپاهيان تهى كرد و نامه را به نويسنده‌اى داد و به دو گفت : هرچه خوب و زشت در آن است ، پنهان بگوى . مرد دبير كه نامه را بخواند ، به آن مهتر گفت : اين نامه پر از تيغ و گرز و تير است . خوشنواز جنگ آزماى از آن نامهء پر سخن سوفراى شكسته شد . پس بىدرنگ پاسخ همهء آن سخنان خوب و زشت را بنوشت . نخست گفت : بايد كه از كردگار و گردش روزگار بترسيم . زيرا هر كسى كه يزدان پرست بوده است ، هرگز پيمان شاهان را به زير پاى نگذاشته است . من براى پيروز ، نامه‌اى پر از پند و نيز آن گشادنامهء آن شهريار بلند را بفرستادم . ليك همهء آن سخنان و انديشهء روزگار كهن در پيش چشم او خوار بود . پس چون او كينه‌ور گشت و من نيز به چاره‌جويى برآمدم و سپاهيان با هم روياروى شدند ، اختر بر پيروز آشفته گشت و اين به آرزوى ما نبود كه شاه تو كشته شد . چون پيمان شاهان دادگر را بشكست ، از همان هنگام جوانى ، يك روز هم شاد نبود . پس پروردگار گيهان آفرين اين كار را ازو نپسنديد و گويى كه زمين ، پايش را بگرفت . اينك بدان كه هر كسى كه پيمان نياكان را بشكند و سر راستى را به زير پاى آورد ، در آن دشت نبرد ، همچون پيروز گردد و به درون كَنده افتد و همهء استخوانهايش شكسته شود . پس اگر تو هم بيآيى ، آنها برايت آراسته است و گنج و جنگاورانم نيز كاسته نشده‌اند . فرستاده با آن نامه بتاخت و در يك هفته به سوى سوفراى بيآمد . چون آن پهلوان ، نامه را بخواند ، زبان به دشنام بگشود . پس همه خروش گاودَم و آواى كوس