تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨

پادشاه ، بويژه پادشاهى كه پارسا باشد ، گستاخ مباشيد زيرا كه پادشاه گاهى همچون زهر است و گاه همچون پادزهر . تو در گيتى تنها خشنودى شاه را بجوى و همواره با رويى گشاده به پيش تخت او برو . چون شاه خشم آورَد ، تو پوزش بخواه و به بيداد و دادگرى او آفرين بخوان . هر گاه كه بگويى ديگر در هر دانشى ، داناترين و تواناترين گشتم ، بدان كه آن هنگام نادان ترين كس هستى . پس هرگز بر تن خويش بدگمان مشو . بدانيد كه اگر اين پندها و سخنان سودمند مرا به كار ببنديد ، از شاهان دانا ، گنج خواهيد يافت . براستى كه هيچكس را از دانش در رنج نديدم . مهتران كه چنين شنيدند ، از دانايى او فرو ماندند و بر او آفرين بخواندند . آنگاه تن و جان او را به يزدان سپردند و با خشنودى و دلهايى پر از مِهر ، او را ستودند و گفتند : چنين پادشاهى جاويد باد . سپس از ايوان او برفتند . نامه نوشتن سوفراى به خوشنواز در آن هنگامى كه پيروز به سوى آن جنگ مىرفت ، پهلوانى خردمند را برگزيد تا نگاهبان تخت و تاج و نيكخواه بلاش جوان باشد . سوفراى « 1 » - كه يكى از بزرگان پاكيزه انديش بود - شايستهء آن كار شد . او مردى كارآزموده و گردن افراز و سپهبد دل از شهر شيراز و مرزبان كابلستان و بُست و غزنين و زابلستان بود . چون در آن هنگام به سوفراى از كار پيروز بىخِرد و راهنما آگهى رسيد ، اشك از ديدگان بباريد و جامهء پهلوانى را بر تن خود دريد . همهء پهلوانان كلاه از سر برداشتند و يك ماه در سوگ شاه بنشستند . سوفراى پيوسته مىگفت : آيا بلاش جوان چگونه مىتواند كينهء آن شهريار را بخواهد ؟ پس چون بدانست كه آن كار ديگر بىسود گشت و سر تاج شاهى پر از دود شد ، خودش سپاهيان پراكنده را گرد آورد و كوس بزد . گَرد سپاهيان از دشت

هامش
( 1 ) - همان سرخاب يا سوخرا . ر . ك . مهرآبادى ، خاندانهاى حكومتگر ايران باستان ، ص 194 - 191 .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 198 | حكيم أبو القاسم الفردوسي