برخاست و چندين هزار تيغ زن رزمجوى و كينه دار بر او گرد آمدند . سوفراى نيز سپاهيان را درم بداد و آباد بكرد و دل آن مردم كينه ور را شاد بساخت . آنگاه فرستادهاى شيرين زبان و خردمند و بيدار و روشن روان بخواست و با ديدگانى پر از خون و رخسارى زرد ، نامهاى پر از داغ و درد بنوشت . در آن نامه پندهاى بسيارى از جمشيد و كى خسرو و كِي كواذ ياد كرد . سپس به نزد بلاش فرستاد و به دو گفت : اى شاه ، تو از اين مرگ اندوهگين مباش . زيرا كه اين دردى است كه هر كسى بايد آن را بچشد . پس بايد شكيبايى و نام برگزيد . از باد مىآييم و به دَم باز مىگرديم . يكى اين مرگ را داد مىخوانَد و ديگرى ، ستم . اكنون من به دستورى شهريار ايران ، از براى آن كينه به كارزار مىروم . زيرا كه خورشيد و ماه نيز بر آسمان از كينهء خون پيروز شاه مىنالند .
فرستاده كه از اينسو برفت ، سوفراى نيز گريان از آن سو روان شد . سپاهيان را همچون پَر تذرو بيآراست و از زابلستان به سوى مرو بيآمد . آنگاه مرد بيدار دل و آهستهاى را برگزيد و به نويسندهء نامه گفت : برخيز كه بايد با سر خامهء خود رستاخيزى بپاى سازى . نامهاى به سوى خوشنواز بنويس و در آن بگوى كه : اى روباه بىخرد ديوساز ، همانا كه با اين كار ، تن خود را در پيش يزدان ، گناهكار ساختى و [ به زودى ] پيراهنت بر تو مويهگر خواهد شد . اى ناراستكار ، چه كسى كارى را كه تو كردى ، بكرد ؟ اكنون دود تيغ ناراستكارى را خواهى ديد . پيروز شاه - آن نبيرهء بهرام شاه - را بىهيچ گناهى بكشتى و كينهء نويى در گيتى بساختى كه هرگز نهان نگردد . چرا آنگاه كه آواى كوس برخاست ، همچون سگ چاپلوسى به پيش او نرفتى ؟ نياى تو از براى اين خاندان شاهى ايران بود كه زنده بود و پدرت نيز در پيش بهرام همچون بندهاى بود . اينك من كينهجويانه به مرو آمدم و هيچ رنگ و بويى از هيتاليان برجاى نخواهم گذاشت . همهء آن بنديان و خواستههايى را كه از آن رزمگاه به دست آوردى ، با شمشير كين از تو بازخواهم خواست و خاك توران زمين را به مرو خواهم آورد . ديگر گيتى را براى فرزند و يا خويشان و پروردگان تو نخواهم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 199
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٩٩