ديگر كسى نه سوى راست سپاه ايران را ديد و نه سوى چپ آن را . چند تن از ايرانيان را نيز در بند آورده و بَرده ساختند . برخى هم با تير بر آن خاك تيره افكنده شده بودند . براستى كه شاه نبايد زفتى كند ، چرا كه تنها يار دل مرد زفت ، خاك تيره است .
چنين آيد اين چرخ ناپايدار * چه با زيردست و چه با شهريار
بپيچاند آن را كه خود پرورد * اگر بيهشست ار ستون خرد
نماند برين خاك جاويد كس * ترا توشه از راستى باد و بس
چون خوشنواز از پيش آن كَنده بگذشت و سپاهيان نيز از آن همه خواسته ، ديگر بىنياز گشتند ، پاى كواذ را با آهن ببستند و هيچ از تخت و نژاد او ياد نكردند .
از سوى ديگر چون به سپاه ايران از كار آن كَنده و رزم پيروز شاه آگهى رسيد ، از سراسر كشور خروشى دردناك از براى آن شهرياران آزاد مرد برآمد . بلاش از تخت زرّين فرود آمد و موهاى شاهانهء خود را از سر بِكَند و خاك اندوه بر تخت بريخت .
سپاهيان و شهريان در ايران بادرد بودند و زن و مرد و كودك ، همگى مويه مىكردند .
همه شاهگوى و شاهجوى ، موى از سر مىكندند و رخسار خود را زخم مىزدند .
كهتر و مهتر ، اندوهگين به انديشه نشسته بودند تا چگونه از ايران زمين بدانسو برانند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 196
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٩٦