بدين گونه آن موبدان در سراسر گيتى پراكنده گشتند و هيچ نيك و بدى در گيتى نهان نماند . پس آن خردمندان چون از كارها آگه شدند ، از هر كشورى نامههايى به سوى شاه فرستادند و گفتند كه : از آن همه دادگرى و خواسته و بيكارى ، خِرد در مغز مردمان كاسته گشته و از بسيارىِ جنگ و خون ريختن در گيتى ، جوانان ديگر ارج بزرگان را نمىدانند . دل جوانان تنها به يافتن چيز و خواسته بسته است و به موبد و شاه نمىانديشند . چون بدين گونه نامههاى بسيارى به شاه رسيد ، دل شاه از آن همه خون ريختن خسته شد . پس از هر كشورى كاردار دادگر و دانشمندى را چنان كه سزاوار بود ، برگزيد و براى پوشش و خوراك و بخشيدن و گستردن ايشان ، بسيار از گنج به آنها ببخشيد تا در شش ماه ديوان را بيآرايند و از آن زيردستان درم بخواهند و بر آن سيم ، نام خراج نهادند . آن سيم را در شش ماه از مردم گرفتند و در شش ماه باز دادند . اين چاره را از براى آن بكردند تا مردم بيكار خون نريزند و به بدكردارى رهنمون نباشند . سپس كارآگاهان به شاه نوشتند : بدان كه گيتى از دادگرى زينهار يافت . زيرا هر كسى كه درم داشت و خراج نمىداد ، آهنگ جنگ در سرش افتاد و بدين سان از بيشى و فزونى بود كه مردم به كژّى روى نهادند و پر آزار و پرخاش جوى گشتند . بهرام گور كه اين نامه را بخواند ، از براى آن كار در دلش شورى بيافتاد . پس از هر كشورى مرزبانان دادگرى چنان كه سزاوار بود ، برگزيد و بفرمود كه : بر همهء كسانى كه خون بريزند و يا در دادگرى كژّى بيآورند ، فرمان يزدان را برانيد تا هر كسى چارهجوى گردد .
روزگار درازى بر اين بگذشت . پس شهريار ايران نامهاى به سوى آن راستگويان و كارآگاهانى كه در گيتى پراكنده بودند ، بنوشت و از ايشان پرسيد كه : آيا اكنون در گيتى چه چيزى ناسودمند است و به اين پادشاهى ما گزند مىآورد ؟ در پاسخش نوشتند كه : بدان كه از اين همه دادگرى شاه ، ديگر هيچكس به گِرد آيين و راه نمىگردد . ديگر انديشهء كشاورزى از ميان رفته است . ليك مردم با كشاورزى است كه ارزش مىيابند . اكنون گاوان شخم زنى را پراكنده مىبينيم و از كشتزارها گياه هرزه
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 175
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٧٥