شدند ، شنگل برفت و خوابگاهى را برگزيد . چادر مشك رنگ شب كه پديدار شد و ستاره بر آن بسان پشت پلنگ گشت ، ميخوارهها به خواب خوش رفتند و كنيزان با دستهايى به كش كرده بايستادند . اين چنين بود تا اين كه جام زردى كه آن را خورشيد مىخوانى ، پديد آمد و چادر لاژوردين شب را بيانداخت و ياكند زرد را بر آن دشت بگسترانيد . آنگاه بهرام شاه پهلوان به شكار رفت و شاهنشاه هندوستان را نيز با خود ببرد . يك ماه را با يوز و باز و چرغ و شاهين گردنفراز در آن دشت نخچيرگاه به شكار گورخر و آهو گذرانيدند و دَمى نيز دل خود را دژم نداشتند و هيچيك از ايشان درد و اندوهى نديد . در آغاز ماه ديگر از آنجا بازگشتند و به سوى باده و بزم بشتافتند . و بدين گونه شنگل شاه در شكار و جشن ، دَمى از شاه ايران دور نبود و يك روز نيز در ميدان و بزم و گوى زدن از شاه دور نگشت . بازگشتن شنگل از ايران به هندوستان روزگار درازى بر اين بگذشت و سرانجام شاه هندوان آهنگ رفتن كرد . پس ، از ميدان تير و كمان به پيش دختر خويش آمد و خامه و كاغذ و مشك سياه بخواست . آنگاه به هندى پيمانى پر از داد بسان پهلوى بنوشت . در آغاز آن پيمان نوشت : آفرين بر آن كسى باد كه گيتى را از نژندى بشست و پاكى و راستى را بگسترد و ديگر كژّى و كاستى به سوى ديو بازگشت . من سپينود را به همسرى بهرام شاه درآوردم و به دو سپردم . شاهنشاه جاودانه زنده و همهء بزرگان در پيش او بنده بادا . پس چون من از اين سراى سپنجى درگذرم ، بهرام شاه ، راى « 1 » قنّوج خواهد بود . هرگز از فرمان آن تاجور مگذريد و تن مردهء خود را به پيش آتش مبريد . گنج و كشور و كاخ و تخت و
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 172
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٧٢
هامش
( 1 ) - راى به سانسكريت به معناى راجه و پادشاه مىباشد كه غالباً به حكام هندى اطلاق مىشده است . برهان قاطع ، ماده راى و حواشى معين .