تاج مرا نيز به بهرام شاه بسپاريد . آنگاه شنگل آن گشادنامهء هند را كه به هندى بر روى پرند نوشته بود ، به سپينود داد . دو ماه پس از آن نيز شنگل در ايران بود . سپس مهترى را به نزد شاه بفرستاد تا ازو دستور بازگشت خود و نامداران فرخندهانديشش را بگيرد . بهرام شاه نيز با او همداستان شد كه شنگل به هندوستان بازگردد . پس به موبد بفرمود تا چيزهاى بسيارى را از ايران زمين ، از دينار و گوهر و سيم و زر و تخت و تاج و تيغ و كمر و ديبا و جامههاى نو بيشمار براى شنگل برگزيند . براى ياران او نيز به اندازه ، اسپان و ديباى چينى بيآراست . و بدين گونه بهرام شاه ايشان را با شادى و خشنودى روانه كرد و خودش نيز تا سه ايستگاه با آنها براند . بهرام باز هم بر آن پيشكشهايى كه داده بود ، بسنده نكرد و تا مرز هندوستان براى چهارپايان ، گياه بداد .
بخشيدن بهرام گور ، خراج به دهگانان
چون بهرام شاه ، از آن راه بازگشت ، با آرامش بر تخت بنشست و به مرگ و روز بد بيانديشيد و دلش پر از درد و رخسارش زرد گشت . پس بفرمود تا دبير و آن موبد سرافراز - كه دستور او بود - به پيشش روند . مىخواست تا گنجها را بنگرد و زر و گوهر و جامهها را بشمارد . زيرا كه ستارهشناس به او سخنى گفته بود كه بهرام از شنيدن گفتارش برآشفته بود . ستارهشناس گفته بود كه : تو سه بيست سال را زندگانى كنى . آنگاه به چهارمين بيست سال بايد بر مرگ تو گريست . بهرام همواره از آن پس با خود مىگفت : بيست سال را در گيتى به شادى بگذرانم و در بيست سال ديگر به دادگرى و بخشش در گيتى بپردازم و نگذارم كه هيچ گوشهاى ويران باشد و كارى كنم تا هر كسى توشهاى از من بيابد . در سديگر بيست سال نيز در پيش يزدان برپاى بايستم تا مگر مرا راهنماى باشد . ستارهشناس ، شست و سه سال گفته بود . ليك
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 173
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٧٣