تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨

او رفتند و گفتند : بدان كه ديگر گنج شاه بزرگان تهى گشت . اكنون آمديم تا ببينيم كه چه فرمانى مىدهى ؟ بهرام كه چنين شنيد ، گفت : بيشى مسازيد ، زيرا از اين كار بىنياز گشتيم . گيتى را به آفرينندهء آن واگذاريد ، همو كه اين چرخ گَردان را پديد آورد . اين روزگار نيز مىگذرد و يزدان برجاى مىماند و من و تو را به سوى نيكى راهنما خواهد بود . بهرام آن شب بخفت . بامداد فردا سپاهيان بيشمارى به درگاهش آمدند و گروهى را كه مىبايست گِرد آوردند و پسر بهرام - يزدگرد - به پيش شاه رفت . بهرام شاه در پيش آن بزرگان تاج خود را به همراه تخت پيلسته و گردنبند و دستبند شاهى به دو داد . خودش ديگر آهنگ پرستش ايزد كرد و تاج را بيانداخت و آنجا را بپرداخت و از آن كار گيتى ، شتاب گرفت . چون شب تيره شد ، آهنگ خواب كرد . روز كه فرا رسيد و آفتاب نمايان شد ، دل موبد شاه پر از بيم گشت و با خود گفت : شاه گيتى از خواب برنمىخيزد . شايد كه دورى گزيده است ؟ پس يزدگرد به نزد پدرش آمد . ليك چون او را بديد ، كف در دهانش فسرده گشت . پدرش را ديد كه رنگ رخسارش پژمرده شده و بر آن ديباى زربفت جان بداده است . چنين است و اين بود تا بود روز * تو دل را به آز فزونى مسوز بترسد دل سنگ و آهن ز مرگ * هم ايدر ترا ساختن نيست برگ بىآزارى و مردمى بايدت * گذشته چو خواهى كه نگزايدت و بدين سان بهرام شاه با آن يال و گرز درگذشت « 1 » . ديگر هيچ دست و برزى به

هامش
( 1 ) - به اجماع روايات مورخين ، بهرام هنگامى كه براى شكار گورخر بيرون شده بود ، ناگهان با اسب به درون باتلاق عميقى افتاد و در آن فرو رفت و غرق شد . برخى نيز از چاه بجاى باتلاق ياد كرده‌اند . گويند چون مادر بهرام از اين كار خبر يافت ، با مال بسيارى به نزديك آن باتلاق يا چاه برفت و بگفت تا آن مال را به كسى دهند كه بهرام را از چاه در آورد . از چاه ، گل و لجن بسيار برآوردند ، چندانكه از آنها تپه‌هاى بزرگى فراهم شد ، ليك جسد بهرام بدست نيامد . نام آن باتلاق را نيز داىمَرْج آورده‌اند . ر . ك . دينورى ، الأخبار الطوال ، ص 86 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 623 - 622 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 950 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 151 - 150 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 82 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 256 يعقوبى ، تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 200 . صاحب مجمل التواريخ و القصص مكان درگذشت بهرام را به روايتى در حوالى شيراز دانسته است . ص 71 . ذكر چند نكته در باب بهرام پنجم ضرورى است : الف - صاحب مجمل التواريخ و القصص از شورش ديلمان در زمان بهرام پنجم سخن به ميان مىآورد . وى بر اساس كتاب پيروز نامه مىنويسد كه بهرام در جنگى با ايشان ، شاه ديلمان را بگرفت و سپس خلعت داد و به پادشاهيش باز فرستاد . ص 71 - 70 . ب - در زمان بهرام پنجم جنگى ميان ايران و روم رخ داد . جهت اين جنگ را آزار مسيحيان مقيم ايران دانسته‌اند كه از بدرفتارى ايرانيان به روم مىگريختند . بهرام از تئودوزيوس - امپراطور روم - استرداد آنان را خواست . چون او از پس دادن ايشان سرباز زد ، بهرام فرمان داد كارگران رومى را كه در معادن طلا و نقرهء ايران كار مىكردند ، حبس و اموال روميان را توقيف كنند . سپس جنگ آغاز شد ( 420 - 421 م . ) . فرماندهى سپاه ايران با مهرنرسى بود . روميان به سردارى آردابوريوس از دجله گذشته ، به بين النهرين حمله آوردند . سپس به محاصرهء نصيبين پرداختند ولى چون بهرام بشخصه به ميدان محاربه شتافت ، روميان دست از محاصره كشيده ، عقب نشستند . سپس بهرام تئودوزى پوليس را - كه اكنون ارز روم نام دارد - محاصره كرد . اما يونوميوس - اسقف شهر - از دفاع فرو گذار نكرد و مدافعين را به دفاع تشجيع مىكرد و حتى منجنيق بزرگى تعبيه كرده و يكى از شاهزادگان را با سنگى به دست خود كشت . بالاخره بهرام به پروكوپيوس - سردار رومى - پيغام داد كه هر كدام از طرفين ، پهلوانى به ميدان بفرستند و پهلوان هر كدام از دو طرف مغلوب شد ، آن طرف ديگر جنگ را برده است . اتفاقاً پهلوان رومى فاتح شد و بهرام طبق قولى كه داده بود ، دست از جنگ كشيد و در سال 422 م . صلحى بين دو دولت امضاء شد كه به موجب آن ايرانيان در كشور خود به مسيحيان آزادى مذهب دادند و نظير همين آزادى را هم روميان در بارهء زرتشتيان مقيم بيزانس قائل شدند . اسقف شهر آمِد - كه آگاسيون نام داشت - تمام ظروف طلا و نقرهء كليساى حوزهء خود را آب كرده و فروخت و از پول آن هزار تن اسير ايرانى را باز خريد و براى نشان دادن حسن نيت و انساندوستى از بند آزاد كرده ، به نزد بهرام فرستاد . بر اثر اين صلح ، موافقت‌نامهء بين ايران و روم كه از زمان شاپور سوم براى حفظ دربند قفقاز در مقابل هجوم وحشىها بسته شده بود ، تجديد شد و ايوان مأمور حفظ دربند قفقاز گرديد و بنا شد كما في السابق دولت روم پرداخت قسمتى از مخارج آن را تعهد كند . مشكور ، ايران در عهد باستان ، ص 417 . ج - گويند بهرام پنجم پس از فراغت از كار خاقان ترك و نيز روم ، از راه يمن به سودان رفت و در جنگى سخت ، بسيارى از ايشان را بكشت و بسيارى را نيز اسير كرد و سپس به ايران بازگشت . طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 626 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 150 . د - در زمان بهرام پنجم نيز مهرنرسى مقام وزارت را بر عهده داشت . طبرى ، همان ، ص 624 - 623 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 945 - 944 . ه - گويند بهرام پنجم زبانهاى بسيارى مىدانست و به عربى و فارسى شعر مىگفت . ر . ك . مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 257 - 256 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ص 319 مقدسى ، آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 516 . و - از بناهايى كه به بهرام پنجم منسوب است مىتوان به مرو ، اشگر ( ؟ ) و نيز بناى شهرى در ناحيه نهاوند اشاره كرد . رساله شهرهاى ايران ، بند 55 27 11 در متون پهلوى ، ص 68 66 65 . ز - گويند نقش خاتم بهرام پنجم چنين بود : « به كارهاست كه قدرها بزرگ مىشود . » مقدسى ، همان ، همان صفحه . ح - در كتاب صور ملوك بنى ساسان نقش بهرام پنجم بدين گونه بوده : پيراهن آسمانى رنگ ، شلوار سبز وشى كرده ، تاج آسمانى رنگ ، نشسته بر تخت ، با گرزى در دست . اصفهانى ، تاريخ پيامبران و شاهان ، ص 53 . ط - صاحب مجمل التواريخ و القصص در وصف بهرام پنجم مىنويسد : « شكار كردن و صفت راست‌اندازى و دلاورى او سخت معروفست . . . اندر پادشاهى ، داد و عدل از همه نياكان بيفزود . و از آن شاد خوارتر پادشاه نبود و نباشد و دليرتر . و مردم رعيت از آن به نشاط و رامشگرى كه در ايام وى بودندى به هيچ روزگار نبودست . و همواره از احوال جهان خبر ، و كس را هيچ رنج و ستوه نيافت . » ص 69 . نيز مقدسى در توصيف او مىنويسد : « او اهل موسيقى و لهو و شكار بود و تنها با كسانى كه به جنگ وى مىآمدند ، پيكار مىكرد و كسى را كه معترض وى نمىشد ، هرگز معترض نمىگرديد . » آفرينش و تاريخ ، ج 3 ، ص 516 .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 178 | حكيم أبو القاسم الفردوسي