تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤

شمار سه سال آن نهان بود « 1 » . بهرام اگر چه خروارها گنج داشت ، ليك از شنيدن گفتار ستاره‌شناس رنج بسيارى ديد . پس خوشا كسى كه پرهيزگار و بىرنج باشد بويژه كسى كه شهريار باشد . چون گنجور فرمان بهرام شاه را بشنيد ، به سوى گنج رفت و روزگار درازى از براى شمردن آن گنجها در پيش دستور رنج ببرد . چون سرانجام دستور شاه شمار آنها را بدانست ، پر انديشه به پيش شهريار آمد و به دو گفت : همانا كه تا بيست و سه سال ، تو را به هيچ‌چيز نيازى نيآيد . شمار آنها را براى خوردن و بخشيدن و درم دادن به اين سپاهيان نامدار و بخشيدن به فرستادگانى كه از كشور نامدار خودت يا از سوى ديگر شاهان به نزد تو بيآيند ، بكردم و دانستم كه گنج تو براى چنين كارهايى تا بيست و سه سال آراسته و پر از سيم و زر و خواسته است . بهرام كه چنين شنيد ، انديشه‌اى بكرد و با دانش ، اندوه روزى را كه هنوز نرسيده ، نخورد . پس به دو گفت : ديگر داورى كوتاه شد ، زيرا كه چون بنگرى ، درمىيابى كه گيتى سه روز است . پس چون ديروز برفت و فردا نيز هنوز نيآمده است ، ما نيز امروز را از انديشه ، خميده نگرديم . چون ما را اين همه بخشيدنى و تاج و تخت باشد ، ديگر از اين پس از گيتى خراج نخواهيم خواست . آنگاه بهرام بفرمود تا از هيچ كهتر و مهترى در گيتى خراج نخواهند . سپس در هر شهرى مردانى را گماشت تا خفتگان را از خواب بيدار سازند و هيچ‌كس پيكار بد نجويد ، چرا كه از پيكار ، هيچ بجز بدى نخواهد آمد . بهرام هر آنچه كه بايسته بود ، از خوردنى و پوشيدنى و گستردنيهاى گنج را به آن موبدان پر خِرد داد و گفت : نبايد كه هيچ نيك و بدى را از من نهان سازيد . در ميان سخنهاى مردم ميانجى و دلير باشيد و هيچ‌چيزى از كسى مخواهيد . مرا از نيك و بد كارها آگه كنيد و گمانم را از بدها كوتاه بسازيد .

هامش
( 1 ) - صاحب مجمل التواريخ و القصص در اين باره روايت بسيار متفاوتى آورده ، مىنويسد : « اخترشناسان ، او را گفتند سه بيست سال پادشاهى تو باشد . بهرام شصت سال پنداشت و ايشان خود بيست و سه گفته بودند . » ص 69 .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 174 | حكيم أبو القاسم الفردوسي