رسيدند و از اسپ فرود آمدند و با پوزش و درود يكديگر را در برگرفتند . سپاهيان نيز در هر سو از اسپانشان پياده شده و همگى پر از گفتگوى گشته بودند . دو شاه دو كشور كه به هم رسيده بودند ، با يكديگر همه گونه سخن بگفتند و آنگاه هر دو به همراه سپاهيانشان بر اسپ سوار گشتند .
بهرام شاه در ايوانها تختهاى زرّين بگذاشت و بر آنها جامهاى خسروآيين نهاد و برّهها و مرغهاى بريانى را كه بر تيرهاى پرتاب زده بودند در آنجا بگذارد . سپس چون خوراك بخوردند ، بزمى شاهوار و پر از بوى و رنگ و نگار بيآراست و مِى و رامشگران را بيآورد . از كران تا كران آواى چامه به گوش مىرسيد . كنيزان بر پاى ايستاده بودند و آن كاخ و تخت و سراى همچون بهشت گشته بود . همهجا پر از جامهاى بادهء بلور و تبوكها و كاسههاى زرّين بود . ميگساران افسرهاى زرّين بر سر و موزههاى گوهرنگار به پاى داشتند . شنگل از ديدن آن كاخ در شگفتى فرو ماند و به هنگام مِىخوردن با خود انديشيد كه : آيا ايران بهشت است يا بوستان ، كه پيوسته از دوستان بوى مشك مىآيد ؟ آنگاه پنهانى به شاه ايران گفت : مرا راه ديدار با دخترم بساز . بهرام شاه نيز به نوكران سپاه بفرمود تا آن پدر را به نزديك دختر ماهرويش ببرند . شنگل نامدار به همراه آن نوكران برفت و سراى ديگر را همچون نوبهارى بديد . چون دخترش را ديد كه بر تخت پيلسته نشسته و تاجى از بيچاده بر سر نهاده است ، بيآمد و بر سر او بوسهاى داد و رخسار خود را بر رخسارش نهاد و به زارى از مِهرى كه به دو داشت ، بگريست . دختر خوبروى نيز بر پدر بگريست . آنگاه شنگل كه از ديدن آن كاخ و ايوان و نشستنگاه در شگفتى مانده بود ، به سپينود گفت : همانا كه اين بهشتى است براى تو . ديگر از آن كاخ بد و جاى زشت رها شدى . سپس همهء آن پيشكشهايى را كه آورده بود ، از هميان و تاج گرفته تا بَرده و گوهر و جامههايى كه كسى را ياراى نهادن ارزشى براى آنها نبود ، به همراه پيشكش شهريار ايران به سپينود داد و ديگر آن ايوان خرّم بسان نوبهارى گشت . سپس شنگل از آنجا به نزديك شاه رفت و پيوسته آن ايوان را نگاه مىكرد . چون بزرگان از نوشيدن نبيذ خرّم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 171
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٧١