خواهم داشت و از براى دادن باژ نيز نخواهم آزرد . دخترت نيز شمالهء خاور زمين خواهد بود و افسر سر بانوان خواهد گشت . شنگل از شنيدن گفتار او در شگفت ماند و دستار هندى خود را از سر برداشت و اسپ خود را از پيش آن همه سپاه بتاخت و به پوزش نزد شاه آمد . سپس شاهنشاه ايران را با شادى در بر گرفت و از براى آن گفتههايش پوزش بخواست . شنگل كه از ديدار بهرام شادكام گشته بود ، خوان بيآراست و جام مِى نيز بيآورد . بهرام نيز آن راز را بر او بگشود و در بارهء ايران با شنگل سخن گفت و اين كه : كردار و انديشهء من چگونه بود و چه كسى مرا به اين داستان رهنمون بود . آنگاه چندى مِى بخوردند و برخاستند و زبانها را به پوزش بيآراستند . و بدين سان آن دو شاه - كه يكى بتپرست و ديگرى يزدان پرست بودند - با يكديگر دست راستكارى و مِهر بدادند و گفتند : از اين پس دل راستى را نمىشكنيم و بيخ كژّى را از بن برمىكَنيم . تا جاودان با يكديگر راستكار خواهيم بود و تنها سخنان خردمندان را خواهيم شنيد . آنگاه شنگل سپينود را در برگرفت و او را پدرود كرد . سپس با دلى شادان و پر شتاب به يكديگر پشت كردند و كينه را از دلها به بيرون ريختند و يكى به سوى خشكى و ديگرى به سوى دريا روان شدند « 1 » . پذيره شدن ايرانيان ، شاه بهرام گور را از ديگر سو ، چون به ايران آگهى رسيد كه شاه ايران با سپاهيانش از قنّوج بيآمد ، همهء راه و شهر را آذين ببستند و از كران تا كران درم و مشك و دينار و لركيماس بريختند . همگى با زبانى شاهگوى و روانى شاهجوى و با شادى به آن سو روى
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 167
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٦٧
هامش
( 1 ) - طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 625 - 624 بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 947 - 945 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 150 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 324 - 322 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 1 ، ص 256 مجمل التواريخ و القصص ، ص 70 .