پيش دريا رسيد . در ميان راه بازرگانان ايران را بديد كه در آب و خشكى دلير بودند .
چون بازرگان روى بهرام را بديد [ و بشناخت ] ، شاهنشاه لب خود را به دندان بگزيد و بفرمود تا به پيش او نماز نبرد و از يارانش نيز آن سخن را به راز داشت و به آن بازرگان گفت : لب را ببند . زيرا كه ما از خاموشى تو سودمند خواهيم بود و از نماز بردنت گزند خواهيم ديد . بدان كه اگر اين راز در هند آشكار گردد ، دريايى از خون در ايران روان شود . اينك بايد لبها را بسته و دستان را گشاده داشت . پس بايد زبان شمايان را با سوگندهاى سخت ببندم تا تخت شاهى خود را باز بيابم . بايد سوگند بخوريد و بگوييد كه : ما هرگز از راه بهرام شاه سر نپيچيم و راز او را نگاه داريم . چون بدين سان بازرگانان سوگند بخوردند و دل شاه ايران از آن كار پرداخته گشت ، به ايشان گفت : راز من در نزد شما به زينهار است . پس آن را همچون جان خويش بدانيد و آگاه باشيد كه اگر تخت ايران از من تهى گردد ، از هر سو سپاهيانى به ايران خواهند تاخت و ديگر نه بازرگان و شاه مىماند و نه دهگان و سپاه و تخت و تاج .
بازرگانان كه گفتار او را بدانگونه ديدند ، گريان به دو گفتند : جان بزرگان برخىِ تو باد و جوانى و شاهى ، آرايش تنت بادا . همانا كه اگر اين گنج راز تو گشوده گردد ، در كشور ما دريايى از خون روان خواهد شد . پس چه كسى را ياراى چنين انديشهاى خواهد بود ؟ شاه ايران كه اين سخنان را از ايشان بشنيد ، بر آن نامداران پاكيزه كيش آفرين بكرد و از آنجا بتاخت تا اين كه به پيش دريا رسيد و همهء ايرانيان را خفته ديد .
پس كشتى و ناوچهاى بيآورد و سپينود را در آن ناوچه بنشاند . آنگاه چون روز فرا رسيد و خورشيد گيتىفروز تابيدن گرفت ، به خشكى رسيدند .
تاختن شنگل پس بهرام گور و شناختن او
از سوى ديگر ، سوارى از قنّوج تازان به پيش شاه هند رفت تا او را از رفتن ايشان آگاه سازد . چون شنگل آن سخن را از آن نيكخواه بشنيد ، همچون آتش از آن
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 165
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٦٥