تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
جشنگاه بيآمد تا به پيش دريا رسيد و سپينود و بهرام پهلوان را بديد . پس اندوهگين گشت و با خشم از دريا بگذشت و به فرزند خود گفت : اى بد شوخ‌چشم ، تو با اين مرد دلير فريبكار همچون شيرى از دريا بگذشتى تا نهان از من به سوى ايران به روى و از اين بهشت خرّم به ويرانه شوى . ليك اكنون كه ناگاه از بالين من برفتى ، زخم ژوپين مرا ببينى . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى بدنشان ، چرا همچون بيهوشان اسپ بتاختى ؟ تو كه مرا در كارزار بيآزمودى و ديدى كه همچنان هستم كه گويى با باده و ميگسار مىباشم . خودت مىدانى كه سد هزار هندى نيز در پيش من از يك سوار هم كمتر هستند . پس چون من به همراه اين سى يار زره‌دار و با دشنهء پارسى باشم ، ديدهء هندوان را پر از خون گردانم و يك تن را نيز زنده نگذارم . شنگل بدانست كه او راست مىگويد و دليرى و مردانگى او را نمىتوان نهفت . پس به دو گفت : من فرزند و خويش و پيوند خود را بيافكندم و تو را از ديدگانم هم گرامىتر داشتم و همچون افسر سر خود ساختم و آنچه مىخواستى به تو دادم . ليك اگر چه از من راستى سر زد ، از تو كاستى پديد آمد . ناراستكارى را بجاى راستكارى برگزيدى . ولى آيا كجا اين را پاداش آن شنيده‌اى ؟ اكنون به تو چه گويم كه مىبينم كسى كه او را فرزند خردمند خود مىپنداشتم ، اكنون همچون سوار دلاورى گشته و گمان مىبرد كه ديگر كامكار شده است . براستى كه دل مرد پارسى هرگز راستكار نيست و چون بگويد آرى ، خواست او گفتن ِ نه است . تو همچون بچّهء شيرى بودى كه دل دايگانش را خون كرد . ليك چون دندان برآورد و تيز چنگ گشت ، بر دايه و پروراننده‌اش جنگ آورد . بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : تو چون مرا بشناسى ، پس ديگر چگونه خواهى توانست مرا بدانديش و بدساز بخوانى ؟ در آن هنگام ديگر مرا از براى اين رفتن هيچ سرزنشى نباشد و مرا بددل و بدكنش نخواهى خواند . اينك بدان كه من شاهنشاه ايران و توران ، آن سپهدار و پشتيبان دليران هستم و از اين پس به تو نيكى خواهم كرد و سر بدسگالانت را از تن جدا خواهم ساخت . تو را در ايران بجاى پدر خود
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 166 | حكيم أبو القاسم الفردوسي