تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤

بهين زنان از جهان آن بود * كزو شوى همواره خندان بود بدان كه اگر جان پاكم نيز از گفتار تو پيچان شود ، سر از كار تو نخواهم پيچيد . بهرام به دو گفت : پس چاره‌اى بساز و از اين راز با هيچكس سخن مگوى . سپينود گفت : اى سزاوار تخت ، اگر بخت مرا يار باشد ، چاره‌اى بسازم . بدان كه در جايى كه چندان از اينجا دور نيست ، جشنگاهى است كه پدرم در آن بيشه سور به پا مىكند . زيرا كه آنجا را فرّخ مىشمارند و بتى را در آنجا مىنشانند . از اينجا آن تا آن بيشه و پيش آن بت بيست پرسنگ راه است و آنجا در قنّوج جايگاهى براى شكار گورخر و سور سواران مىباشد . تنها شاه و سپاهيان بدان جشنگاه مىروند و هيچكس ديگرى را به آن بيشه راه نباشد . پس اگر مىخواهى به روى ، چنين چاره‌اى بكن . هميشه اين جشن كهن باد و تو نو باشى . اينك از امروز تا پنج روز ديگر شكيبا باش و چون در روز پنجم تاج خورشيد گيتىفروز پديدار گردد و شهريار از شهر به بيرون برود ، آمادهء رفتن شو . بهرام كه چنين شنيد ، به زن گفت : پس اكنون كه هر دو به اين راه روى نهاده‌ايم ، آماده بشو و با هيچ‌كس نيز سخن مگوى . بهرام همچنان بود تا اين كه در آن جشنگاه جشنى ديگر به پا شد و همهء آن گرانمايگان بدانجا رفتند . چون شنگل برخاست كه به آن دشت برود ، زن بهرام گفت : برزوى « 1 » بيمار گشته است و با پوزش مىگويد كه : اى شهريار ، هيچ دلت را از براى من رنجه مدار . خود شاه مىداند كه چون كسى در جشنگاه ناتندرست باشد ، همه دژم مىگردند . شنگل كه چنين شنيد ، گفت : براستى كه او نبايد با بيمارى به ياد جشن باشد . آنگاه پگاه شنگل از قنّوج برفت و به سوى آن جشنگاه روى نهاد . چون شب تيره شد ، زن به بهرام گفت : اى يار نيك ، هنگام رفتن فرا رسيد . بهرام گبر بپوشيد و با كمندى به فتراك نهاده و گرزى در دست بر اسپ سوار گشت و سپينود را نيز سوار كرد و پيوسته به زير لب نام يزدان را بخواند و براند تا اين كه به

هامش
( 1 ) - چنان كه پيشتر ديده شد ، برزوى نام مستعار بهرام در دربار شنگل بوده است .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 164 | حكيم أبو القاسم الفردوسي