هندوستان ، ارزش يك خال اوست ، به تو داد . تو با پيوند يافتن با اين شاه فرمانروا سر خود را به آسمان بردى . اكنون رنج بردار و به اينجا بيا و تا هر چند كه خواهى در اين سرزمين بمان تا چشممان را به ديدار تو روشن سازيم و خِرد تو را همچون جوشنى براى روان خود گردانيم . آنگاه چون بخواهى كه از اينجا به جاى خود بازگردى ، هرگز نگويم كه در اينجا بمان . در آن هنگام خود و نامدارانت با شادى و آراستگى و جامهء شاهوار و خواسته از اينجا خواهيد رفت . پس چون من هيچ سر جنگ با شاه ايران ندارم ، تو را آمدن به نزد من ننگ نباشد . ديگر هيچ در آمدن به اينجا درنگ مكن و چون بخواهى كه به ايران بازگردى ، در اينجا نمان .
چون آن نامه به بهرام گور رسيد ، شورى در دلش بيافتاد . پس نويسندهاى را به نزد خود بخواند و با نوشتن پاسخ آن نامه ، درختى در پاليز كينه بكاشت . در آغاز نامه گفت : نامهات به نزد من رسيد . همانا كه چشمان تو هيچ بجز كشور چين را نديد . تو در سر آغاز نامهات نوشته بودى : از شهريار گيتى ، آن سرافراز و تاج بزرگان .
ليك بدان كه كار بجز آن است كه گفتى . من اين بزرگى تو را كهن نخوانم زيرا كه شاهنشاه تنها بهرام گور است و بس و بجز او هيچكس را در اين روزگار شاهنشاه نمىشناسيم . هيچكس پادشاهى به مردانگى و دانش و فرّ و نژاد او ياد ندارد . من او را شاه پيروزگر مىخوانم و از همهء شاهان ديگر سزاوارتر مىدانم . ديگر آن كارهاى كه گفتى من كردهام و در هندوستان رنجها بردهام ، پس بدان كه همهء آنها از اختر بهرام شاه بود كه با فرّ و شكوه و نام بود .
هنر نزد ايرانيان است و بس * ندارند شير ژيان را به كس
همه يكدلانند و يزدان شناس * به نيكى ندارند از اختر سپاس
ديگر آن كه گفتى شاه هند ، دخترش را به من داد و من با مردانگى اين پيشگاه را گرفتم . پس بدان كه شنگل پادشاهى بزرگ است كه با مردانگى خود گرگ را از ميش مىراند . او چون پيوند يافتن با من را سزاوار ديد ، فرزند شايستهء خود را به من داد .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 162
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٦٢