شاه هند با شنيدن گفتار او شاد شد و ايوان را با پرند چينى بيآراست . آنگاه سه دختر بسان بهار خرّم ، با آرايش و بوى و رنگ و نگار بيآمدند . سپس شنگل به بهرام گور گفت : برو و دلت را با ديدار ايشان بيآراى . بهرام تيز به ايوان رفت و ايشان را بديد و يكى از آن ماهرويان را برگزيد كه همچون بهار خرّم و پر از شرم و ناز و خِرد و كام و نامش سپينود بود . شنگل نيز سپينود « 1 » - آن سرو سهى و شمالهء بىدود - را به او داد و كليد پر مايهترين گنج خود را نيز به آن ماهرخ بداد . پس از آن ياران بهرام - آن سواران با زيب و خودكامه - را نيز بيآورد و به ايشان درم و دينار و شاهبوى و داربوى و كافور و همه گونه چيز بداد . آن ايوان گوهرنگار را هم بيآراست و همهء نامداران قنّوج خرامان و با شادى به نزد شاه در آن بارگاه بيآمدند و يك هفته به خرّمى به ميگسارى پرداختند . سپينود نيز در پيش شاه بهرام گور همچون مِى روشن در جام بلور بود . نامهء فغفور چين به بهرام گور و پاسخ آن از سوى ديگر چون به فغفور چين از اين كار آگهى رسيد كه مردى فرستاده و فرهمند از ايران زمين به نزديك شنگل آمده و گويى شاهى پهلوان زاده است و شنگل نيز يكى از دخترانش را - كه افسرش بر ماه مىسايد - به او داده است ، فغفورِ با دستگاه چين نامهاى به نزد بهرام نوشت . در سر آغاز نامه نوشت : از شهريار گيتى ، آن سر نامداران و تاج بزرگان به نزد آن فرستادهء پارسى كه به همراه سى يار خود به قنّوج آمده است . آنگاه گفت : بدان كه از تو - آن مرد نامور با فرّهى - و آن خردمندى و مردانگى و پايمرديت در هرجا به ما آگهى رسيد و نيز از اين كه گرگ و اژدهاى نامدار نيز از شمشير تيزت رهايى نمىيابد . شنگل دخترى را كه پيوند ما است و سراسر
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 161
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٦١
هامش
( 1 ) - صاحب مجمل التواريخ و القصص نام اين دختر را سينوذ آورده است . ص 70 .