تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
چشمش آتش افروخته مىگشت . بزرگان ايران از ديدن آن اژدها سخت جوشان و خروشان گشتند و به بهرام گفتند : اى شهريار ، تو اين را همچون آن گرگ پيشين مدان . با اين بد ، ايران زمين را به باد مده و دشمنت را در اين سرزمين شاد مكن . ليك بهرام پهلوان به آن ايرانيان گفت : جان را تنها بايد به دادار سپرد . اگر مرگ من به دست اين اژدها باشد . پس ديگر با مردانگى ، نه آن فزونى مىگيرد و نه كاستى مىيابد . بهرام ، اين بگفت و كمان را به زه كرد و تيرى برگزيد كه پيكان آن را زهر و شير بداده بود . آنگاه از چپ و راست بر آن اژدها بارانى از تير بباريد و دهان اژدها را با پيكان پولادين بدوخت . همهء خاور از زهر آن برافروخته گشت . ديگر چار چوبه‌اى بر سر آن بزد كه خون با زهر از بر آن فرو ريخت . سرانجام تن اژدها از آن تير سست گشت و خون و زهرش همچنان خاك را مىشست . پس بهرام زود تيغ زهر آبگون خود را بركشيد و با تندى دل آن اژدها را بدريد و با تيغ و تبرزين ، گردن آن را بزد و تن بىجانش را بر زمين بيانداخت . چون شنگل شاه سر آن اژدها را بديد ، ديگر بهرام در نزد او بسيار سرافراز گشت . از سراسر هندوستان خروشى برآمد كه : آفرين دادار بر ايران زمين باد كه چنين سوارى بر خاك آن زاده مىشود كه با اژدها نيز كارزار مىسازد . همانا كه با اين برز و بالا و شاخ و يال ، تنها شهريار همتاى اوست . به زنى گرفتن بهرام گور ، دختر شاه هندوستان را همه از كار بهرام شاد بودند و رخسار شنگل از كار او زرد بود و دلى پر از درد داشت . پس چون شب فرا رسيد ، فرزانگان و خويشان و بيگانگان را به نزد خود آورد و به ايشان گفت : اين مردى كه فرستادهء بهرام شاه است ، با اين شاخ و زور و دستگاه به هيچ روى نمىخواهد در اينجا باشد . من هر گونه چاره‌اى بكردم ، ليك او نپذيرفت . اينك اگر او از نزد ما به ايران و به نزديك شاه دليران برود ، سپاهيان مرا