تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
سست خواهد خواند و خواهد گفت كه در هندوستان هيچ سوارى نيست . با اين كار ، دشمن من سرافراز خواهد گشت . پس مىخواهم نهانى آن فرستاده را تباه سازم و سر از تنش جدا كنم . اكنون شمايان اين كار را چگونه مىبينيد و چه راهى براى اين مىشناسيد ؟ فرزانه كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شهريار ، اين گونه دل خود را رنجه مدار . بدان كه اگر فرستادهء شهرياران را بكشى ، نشان ِ كژّى و بىدانشى باشد . هرگز كسى چنين انديشه‌اى نكرده است . پس تو نيز هرگز پيرامون چنين كارى مگرد زيرا كه در پيش مهتران ، زشت‌نامى خواهد بود . اين فرستادهء سپهبد در نزد مردمش گرامى است و اگر چنين كنى ، بىدرنگ سپاهى از ايران به همراه تاج دارى همچون بهرام شاه به اينجا بيآيند و هيچكس از ما ديگر در اينجا نخواهيم ماند . پس نبايد دست از نيكى بشويى . او رهانندهء ما از چنگ آن اژدها است و كشتنش پاداش آن رنج او نمىباشد . او اژدها و گرگ را در اين سرزمين ما بكشت . پس تو نيز زندگانى را بر تنش بيفزاى ، نه مرگ . شنگل از شنيدن گفتار آن فرزانگان خيره شد . آن شب بگذشت و بامداد فردا كسى را به نزد بهرام شاه بفرستاد و او را بدور از دستور و سگالشگر و هيچ انجمنى به نزد خود خواند و به دو گفت : اى مرد دلآراى ، اينك كه توانگر شدى ، ديگر به گِرد بيشى مگرد . مىخواهم دختر خود را به تو دهم . پس چون اين كار را بكردم ، ديگر به پيش من بمان و از اينجا مرو تا تو را در هندوستان ، شهريارى و سپهسالارى بدهم . بهرام از شنيدن آن سخن فرو ماند و به تخت و نژاد و ننگ و نبرد بيانديشيد و در دل گفت : مرا با اين سخن هيچ جنگى نيست و چون شنگل پدر زن من باشد ، مرا ننگ نباشد . و ديگر اين كه شايد با اين كار جان خود را بيابم و خاك ايران زمين را ببينم زيرا كه ديرى است كه در اينجا مانده‌ايم و شير به دام روباه افتاده است . پس به شنگل گفت : فرمان تو را مىپذيرم و گفتار تو را آرايش جان خود مىسازم . ليك برايم آن دخترى را برگزين كه چون او را ببينم ، بر آن آفرين بخوانم .