تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
مىپنداشت ، كمان را به زه كرد و دمان و با سرى پر خشم و دلى به مرگ نهاده به نزديك گرگ شتافت . پس همچنان كه آن كمان كيانى را در دست گرفته بود ، تير خدنگى از تركش برآورد و همچون تگرگ چنان پيوسته بر آن گرگ تير بباريد كه سرانجام اندوهگين گشت . چون بهرام بدانست كه ديگر روزگار گرگ بسر آمد ، بجاى كمان ، دشنه‌اى بيرون كشيد و سر گرگ را از تن جدا ساخت و گفت : به نام خداوند بىيار و جفت كه ما را چنين فرّ و زورى بداد و خورشيد در آسمان به فرمان او مىتابد . آنگاه بهرام بفرمود تا سر آن گرگ را با گاوهاى گردونه‌كِشى از آن بيشه به بيرون ببرند . چون آن سر را از آنجا ببردند و شنگل از دور بديد ، ايوان سور را با ديبا بيآراست . پس چون آن شاه پر مايهء هند بر تخت بنشست ، بهرام را نيز در پيش تخت بنشاندند و همهء بزرگان هند و دليران چين بر او آفرين بكردند . همهء مهتران با بشارهايى به نزد بهرام رفتند و گفتند : اى نامدار ، براستى كه هيچ‌كس را توان كردارى نيست كه سزاوار تو باشد . شنگل نيز گاهى از بهرام شادمان و تازه روى بود و گاه اندوهگين و دژم . كشتن بهرام گور ، اژدها را در هند اژدهايى بود كه گاهى در خشكى و آفتاب و گاه در ميان دريا بسر مىبرد و ژنده پيل را نيز به دم خويش در مىكشيد و ازو كوهه‌اى همچون درياى نيل برمىخاست . پس شنگل به آن ياران و رازداران تيز هوش خود گفت : بدانيد كه من از اين فرستادهء شيرمرد گاهى شادمان و گاه پر از درد هستم . اگر او در اينجا مىمانْد و سپهسالار سپاه من در قنّوج مىشد ، پشتيبان من مىبود . ليك اگر او از نزد ما به سوى ايران برود ، ديگر از بهرام ، قنّوج ويران مىگردد . چون بهرام مهتر باشد و چنين كهترى نيز داشته باشد ، ديگر هيچ رنگ و بويى در اين سرزمين ما نخواهد ماند . من سراسر ديشب را به ساختن كار او گذراندم و اكنون چاره‌اى ديگر بكردم . مىخواهم
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 157 | حكيم أبو القاسم الفردوسي