جنگ بهرام با گرگ و كشتن او گرگ را
در آن سرزمين شاه هند گرگى بزرگ بود كه بلندى آن راه را بر باد نيز بسته بود . از ترس او شير نرّ نيز از آن بيشه و كركس تيز پر از آسمان آنجا مىگريخت . همهء آن سرزمين از براى او خروشان بودند و گوشها از آواى او كر شده بود . پس شنگل به بهرام گفت : اى مرد پسنديده ، همانا كه اين كار به دست تو برآيد . در آنجا گرگى بسان نهنگ مىباشد كه دل شير و پوست پلنگ را نيز مىدرد . اينك بايد به نزديك آن گرگ به روى و او را تيرباران بسازى . اى مرد پيروزگر ، باشد كه به فرّ تو ، اين سرزمين از آن گرگ بيآسايد . اگر چنين كنى ، تو را در نزد من همچنان كه در ايران بوده ، جاه بسيار خواهد بود . تا جاودان همه در كشور هند و چين بر تو آفرين خواهند كرد . بهرام پاكيزه انديش كه چنين شنيد ، به دو گفت : بايد كه يك راهنماى با من بدانجا آيد . بدان كه من چون آن گرگ را ببينم ، به نيروى يزدان تنش را در خون فرو سازم . شنگل نيز راهنمايى كه جاى نشيمن آن گرگ را مىدانست ، با بهرام همراه كرد .
آن راهنما با دلى پر خون به همراه بهرام نيكدل به آن بيشهء گرگ برفت . چون راهنما جاى آن گرگ را به بهرام بنمود ، بهرام خرامان به آن بيشه شتافت . چند تن از ايرانيان نيز در پشت سر بهرام كمر به پيكار با آن گرگ بسته بودند . ليك چون آن پوزه و زور او را بديدند ، همگى به بهرام گفتند : اين شاه ، تو با اين كار ، ديگر از مردانگى نيز خواهى گذشت . بدان كه هيچكس تا كنون با كوه گنگ جنگ نكرده است . اينك اى شاه ، اگر چه در جنگ دلير هستى ، ليك به شنگل بگوى كه مرا دستور جنگ با گرگ از سوى شاه نيست . پس چون شاه من از اين كار آگه گرد ، همهء جاه مرا از ميان خواهد برد . بهرام كه چنين شنيد ، به ايشان گفت : اگر يزدان پاك بايد مرا در هندوستان در خاك سازد ، پس ديگر چگونه مرگ من در جايى ديگر خواهد بود ؟ همانا كه انديشه به اين كار راه نيابد . آنگاه بهرام جوان كه گويى روان خود را ناچيز
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 156
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٥٦