بپرس . زيرا با شنيدن نامش ، دلم شادكام مىگردد . باشد كه در اين سرزمين ما رام گردد و بماند و از فرّ او بر ارزش ما افزوده شود . ما نيز او را زود سالار سپاه و مهتر اين سرزمين با ارزش مىسازيم .
دستور كارآزمودهء شاه هند كه چنين شنيد ، به پيش بهرام آمد و آن سخنان را به دو بگفت و او را راه بنمود . سپس نام بهرام را بپرسيد ، زيرا كه بىدانستن نام هنوز پاسخش درست نبود . چون بهرام سخنان او را بشنيد ، رنگ رخسارش ديگرگون گشت و با خود انديشيد كه چه پاسخى بدهد . سرانجام گفت : اى مرد سخنگوى ، روى مرا در دو كشور زرد مكن . بدان كه من اگر چه رنج بسيار نيز بيابم ، باز هم از براى گنج از شاه ايران روى نخواهم پيچيد . كيش و راه و آيين ما بجز اين است . هر كسى كه از شاه خود سر بپيچد ، به فرجام در آن برخاستن راه خود را گم خواهد كرد . پس هر كه خردمند باشد ، فزونى نجويد . چرا كه بد و نيك روزگار بر ما خواهد گذشت . آن فريدون تا جور - كه پشت زمانه به دو راست گشت - اكنون كجاست ؟ كجايند آن بزرگان خسرونژاد و شاه كى خسرو و كِي كواذ ؟ ديگر آن كه تو خودت آن بهرام جوان و خودكامه را مىشناسى كه چون من از فرمان او سر بپيچم ، روزگار را بر من بسر خواهد آورد و سرزمين هندوستان را بر جاى نخواهد گذاشت و خاك اين جادوستان را به ايران خواهد كشاند . پس همان بهتر كه من به درگاه آن شاه پيروزگر باز گردم و مرا ببيند . اينك اگر از نامم مىپرسى ، بدان كه هم شاه و هم پدر و مادرم مرا برزوى مىخوانند . پس همهء پاسخم را به شنگل برسان . زيرا كه من ديرى است كه در اين شهر بيگانه ماندهام .
دستور شاه هند كه پاسخ بهرام را بشنيد ، به نزد شنگل رفت و همهء آنچه را كه شنيده بود ، به او بگفت . روى شاه هند با شنيدن اين پاسخ پر از اخم گشت و گفت :
من اكنون چارهاى مىسازم تا روزگار را بر اين پهلوان گيتى فروز بسر آورم .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 155
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٥٥