را كه بگرفت ، همچون شيرى كه به گورخر ژيانى بتازد ، چنان او را بر زمين زد كه استخوانش بشكست و رنگ از رخسارش برفت . شنگل كه از آن برز بالا و يال و دوش بهرام در شگفت مانده بود ، پيوسته به زبان هندى نام يزدان را بر زبان مىراند و او را از چهل مرد نيز برتر دانست . آنگاه چون از مِى خوشگوار مست گشتند ، از آن ايوان گوهرنگار برفتند و چون شب فرا رسيد و آسمان پرند مشكين خود را بر تن كرد ، برنا و پير دست از خوردن برداشتند و همگى ، چه شاه و چه آن پهلوانان پرخاشخر به سوى خواب سر نهادند .
چون چادر مشكبوى شب ، زرّين گشت و خورشيد فروزنده روى خود را بر آسمان بنمود ، شاه هندوان بر اسپى سوار شد و چوگان بدست به ميدان خراميد . تير و كمان را نيز با شاه ببردند . شنگل چندى در آنجا به آرزوى دل خود بتاخت و سپس به بهرام بفرمود تا بر اسپ سوار گردد و كمند كيانى را در دست گيرد . بهرام به دو گفت :
اى شهريار ، از ايران ، سواران بسيارى با من هستند كه همگى آرزوى تير و چوگان مىكنند . اكنون آن شاه آزاده خوى چه فرمان مىدهد ؟ شنگل گفت : بىگمان تير و كمان ستون سوارى مىباشد . تو كه با شاخ و يال هستى ، دست بيفراز و كمان را به زه كن و شست بگشاى . بهرام پهلوان نيز كمان را به زه كرد و تير خدنگى در آن بنهاد و شست بگشود و با يك چوبهء تير آن نشانه را در هم شكست . همهء آن سواران ميدان و مردان كين با ديدن اين كار بر او آفرين بكردند .
گمان بردن شنگل بر بهرام و باز داشتن او را از ايوان
ليك شنگل كه چنين ديد ، از كار بهرام در گمان شد و با خود انديشيد كه اين فرّ و زور و تير و كمان به فرستادگان ، چه هندى و چه ترك و چه ايرانى ماننده نيست . پس
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 153
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٥٣