پديدار گردد ، ديگر از سرزمين تو باژ نخواهيم خواست .
كُشتى گرفتن بهرام گور در بارگاه شنگل و هنر نمودن
چون شنگل اين سخنان را بشنيد ، به بهرام گفت : چارهء تو با مردمى همراه نيست .
اينك چندى در اينجا فرود بيا و بند بگشاى . چرا چنين سخنان ناسودمندى مىگويى ؟ پس ايوان خرّمى را براى او بپرداختند و هرچه نياز بود ، در آن بساختند .
بهرام تا نيمروز در آنجا بيآسود . چون تاج خورشيد گيتىفروز بر اوج آسمان رسيد ، ريدك نيكخواه به فرمان شاه بزمى در ايوان بيآراست . چون در پيش شنگل ، خوان بنهادند ، كسى را بفرمود و گفت : او را نيز بخوان ، زيرا كه فرستادهء شاه از ايران است و مردى سخنگوى مىباشد . كسانى را نيز كه با او هستند ، به همينگونه بيآور و بر خوان دليران بنشان . بهرام تيز بيآمد و بر خوان بنشست و بىهيچ سخنى به خوردن پرداخت . چون خوراك بخوردند ، بزمى بيآراستند و نوازندهء ساز و مِى بيآوردند .
گستردنيهاى زربافتى بنهاده بودند و از آن خوردنيها بوى مشك مىآمد .
چون بزرگان از نوشيدن باده ، خرّم شدند و از انديشهء كار نابوده بىاندوه گشتند ، شنگل به دو تن از زورآزمايان بفرمود تا به كُشتى بپردازند . دو مرد جوان و شايسته نيز برفتند و لُنگى بر ميانهايشان ببستند و گرازان و پيچان بر يكديگر زور بيآوردند .
چون در همان هنگام بهرام جام بلورين نبيذ را سركشيد ، شورى در مغزش افكنده گشت . پس به شنگل گفت : اى شهريار ، اكنون بفرماى تا من لُنگ به ميان بندم تا با زورمندى به كُشتى بپردازم و مست نگردم . شنگل كه چنين شنيد ، بخنديد و به دو گفت : برخيز و اگر ايشان را به زير آوردى ، خون آنها را بريز . بهرام با شنيدن اين سخن برپاى خاست و با مردانگى بالاى راست خود را خم ساخت و ميان هر يك از ايشان
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 152
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٥٢