ديگر ستاره نيز در پيش چشم تو خوار مىشود . زمين نيز توان پايدارى در زير سپاهيان و ژنده پيلان و تخت مرا ندارد . هزار هزار [ يك ميليون ] تن از هندوان مرا شهريار مىخوانند . گوهر و كوه و دريا از آن من است و اكنون همهء گيتى پشت خود را به من راست دارد . همهء سرزمين ما پر از چشمهء شاهبوى و داربوى و مشك و گياه تازهء كافور و داروى مردم دردمند و زر و سيم و گوهر است . هشتاد شاه با تاج زر همگى كمر به فرمان من بستهاند . زمين اينجا نيز پر از كوه و دريا و چاه است و ديو نيز توان راه يافتن بدينجا را ندارد . همهء بزرگان از قنّوج تا ايران زمين و نيز از آنجا تا سقلاب و درياى چين زيردست من هستند و با بيچارگى پرستندهء درگاه من مىباشند . پاسبانان در هند و چين و ختن تنها نام مرا بر زبان مىآورند . همه تاج مرا مىستايند و پرستندگى خود را مىافزايند . در شبستانم دختر فغفور چين است كه در گيتى بر من آفرين مىخواند و از او پسرى شيردل دارم كه با شمشير خود از كوه نيز دل مىستاند . بدان كه از هنگام كاووس تا كِي كواذ هيچكس از اين سرزمين يادى نكرده است . سيسد هزار سپاهى نامدار ، مرا شهريار مىخوانند و هزار و دويست تن نيز از خويشان من هستند كه هيچيك از ايشان را با من رازى نيست و همگى در هند به پيش من مىايستند و شيران بيشه نيز به هنگام جنگ از آواى ايشان ، چنگ خود به دندان مىگزند . آگاه باش كه اگر هيچ آزادهاى چنين آيينى داشت كه با تندى فرستادهاى را مىكشت ، من هم اكنون سرت را از تن جدا مىساختم و ديگر پيراهنت بر تو مويهگر مىشد .
بهرام كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى تاج دار ، تو اگر مهتر هستى ، پس تخم تندى را مكار . شاه من به من گفت كه به او بگوى : اگر خردمند هستى ، راه ديوان را مجوى و دو داناى چيره سخن را از درگاه خود بيآور . آنگاه اگر ايشان در خردمندى از يكى از خردمندان درگاه من بگذرند ، ديگر مرا با سرزمين تو هيچ كارى نيست . چرا كه سخن در نزد خردمند ، خوار نمىباشد . و گرنه سد سوار از مردان جنگاور و گراينده گرز هندوستان را برگزين تا با يك تن از ما كارزار كنند . پس چون مردانگى و ارزش تو
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 151
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٥١