به گردن پادشاه است و كژّى و راستى از پادشاه پديدار مىگردد . اگر پدرم دست به بيداد يازيد ، پاك و يزدان پرست نبود . ليك شمايان چندان از كردار او شگفتزده نشويد ، چرا كه دل روشن او زنگار گرفته بود . ببيند كه جم و كاووس شاه چه كردند كه راه ديو را بجستند ؟ پدر من نيز به همانسان راه ايشان را بجست و جان تيرهء خود را با آب خِرد نشست . تا اين كه سرانجام همهء زيردستانش پيچان گشتند و بسيارى از براى تندى او كشته شدند . اكنون او برفت و ازو تنها نام بد برجاى ماند و بس . و هيچ آفرينى از كسى نمىيابد . ليك از ما بر جان او آفرين باد و مبادا كه روانش از براى آن كين بپيچد . اكنون كه ما بر تخت او نشستيم ، بىگمان او نيز به بهشت راه خواهد يافت . پيوسته از كردگار گيهان مىخواهم كه مرا در آشكار و نهان نيرويى بدهد تا با زيردستانم نرمى كنم و خاك سياه را مشك سارا سازم . چرا كه چون از اين گيتى درگذرم و تنم در خاك شود ، ديگر هيچ ستمديدهاى دامانم را نگيرد . شمايان نيز بدين گونه چادر راستى بپوشيد و دلتان را از كاستيها بشوييد .
كه جز مرگ را كس ز مادر نزاد * ز دهقان و تازى و رومى نژاد
به كردار شيرست آهنگ او * نه پيچد كسى گردن از چنگ او
همين شير درّنده را بشكرد * ز دامش تن اژدها نگذرد
اكنون ديگر كجاست آن سر تاج شاهنشاهان ؟ كجايند آن بزرگان فرّخ و سواران و گردنكشان كه هيچ نشانى از ايشان در گيتى نمىبينم ؟ كجايند آن پرى چهرگان گيتى كه جان بزرگان از ايشان شاد بود ؟ هر كسى كه رخسار به زير نساجامه نهان كرد ، ديگر او را همچون خاك بدان . پس همگى به پاكى و نيكى دست بيازيم و گيتى را با بدكردارى نگذرانيم . سوگند به يزدان دادار كه فرّه را بداد و به تاج و تخت و نژاد و گوهر كه اگر يكى از كارداران ما به اندازهء مشتى خاك نيز در هر كجا زيانى بجويد ، اگر تنش را در آتش نسوزانم ، كه گردنش را به دار خواهم آويخت . يا اگر به هنگامى كه چند پاس از شب گذشته باشد ، دزدى پلاسى را از تهيدستى بدزدد ، به تاوان آن ،
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 145
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٤٥