تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
پادشاه است . شهريار ايران از شنيدن گفتار او شاد گشت و دلش به تازگى گلهاى بهارى شد . آنگاه فرستاده از پيش شاه برفت و شب ، درفش سياه خود را برآورد و چادر مشكبويش پديدار گشت و روى خورشيد را به شاهبوى بيآلود . ليك آسمان كه بر بودن شب ، شكيبا نبود ، خفتگان را از خواب بيدار ساخت . آفتاب پديدار شد و شاه گيتى نيز از خواب بيدار گشت . چون شهريار بر تخت زر بنشست ، سالار بار ، در بار بگشود . آنگاه بهرام شاه بفرمود تا جامهء شاهوارى بيآراستند و آن فرستاده را به پيش او خواندند و چندان سيم و زر و دينار و اسپ و ستام و ديبا و گوهر و مشك و خوشبوى براى او ببردند كه از انديشهء آن پير مرد نيز افزونتر بود . سخن گفتن بهرام با سرداران از داد چون بهرام شاه از كار فرستادهء رومى بپرداخت ، دلش از براى كار سپاهيان پيچان گشت . پس بفرمود تا موبد سگالشگر با انجمنى از نامداران به پيش او آيد . آنگاه بهرام سراسر روى زمين را به آن پهلوانان پرخاشخر ببخشيد و آن گرانمايگان را كشور و تاج و تخت و اسپ و نگين و كلاه بداد . ليك هر كسى را كه بيدادگر بود ، با گفتار سرد و ندادن چيز ، از خود دور ساخت . سپس به آن موبدان گفت : اى خردمندان پر هنر و پاك دل ، شما همه گونه كردار بزرگان و شاهان بيدادگر و دادگر را به ياد داريد . چه بسيار شاهانى كه تنشان به آرام و ناز بود و دستشان به بدى دراز گشته بود . گيتى از بدانديشان پر از بيم و دل نيك مردان از ترس به دو نيم بود . همه دست به بدى برده بودند و كسى را كوشش ايزدى نبود . راه ديوان را در پيش گرفته بودند و دل و جان مردم بيش از اندازه پست گشته بود . هيچكس بر زن و بچّه ، پادشاه نبود و دل مردم پارسا پر از اندوه بود . چنگال ديو در همه‌جا گسترده و ترس از پروردگار گيهان خديو از دلها بيرون گشته بود . پس بدانيد كه سر نيكويىها و دست بدى و در دانش و كوشش خردمندانه تنها