خِرد شاد شد ، گيتى را با بدكردارى نگذرانَد و هر كه نيكى را برگزيد ، پشيمان نشد زيرا كه از آب دانش ، بد نمىنوشد . خِرد ، مرد را از رنج و سختى مىرهاند . پس مباد كه كسى به رنج و سختى دچار شود . نخستين نشانهء خِرد آن است كه آدمى همواره از بد بترسد و بداند كه بايد با چشم خِرد ، گيتى را بجويد . خِرد افسر شهرياران و زيور نامداران است . خردمند ، بد و نيك را مىشناسد و به دادگرى مىكوشد و از بدكردارى سر مىپيچد . ليك تو اندازهء خود را نمىشناسى و پيوسته روان خود را به خون مىنشانى . اگر من تاج دار اين روزگار هستم و بهانهء خوبى و زشتى مىباشم ، پس ديگر چون تو شاهى كنى ، راستى كم مىشود و از هر سو كاستى پديدار مىگردد . بدان كه تاختن و اين چنين ساختن با بدانديشان ، آيين شاهان نباشد . نياى تو پرستندهء ما بود و پدرت نيز در پيش شاهان ما بندهاى بود . هيچيك از ما بر اين كار همداستان نبودند كه باژ هندوستان دير برسد . اكنون به روزگار خاقان چين كه از چين به ايران زمين بيآمد ، نگاه كن . سرانجام از آن بدكردارى خود پيچان گشت و همهء آنچه را هم كه به اينجا آورده بود ، به تاراج رفت . اينك آيين و بخشش و فرّه و كيش تو را نيز به همانگونه مىبينم . بدان كه مرا جنگ افزار و خواسته و سپاهيان آراسته و يكدلى هست و تو را توان پايدارى در برابر دليران من نمىباشد زيرا كه هيچ سپاه آرايى در هند نيست . تو به نيروى خويش در گمان افتادهاى و مىخواهى جوى خود را به پيش دريا ببرى . اكنون من فرستادهاى سخنگوى و دانشمند و آزاده را به سوى تو فرستادم . پس يا باژ بفرست و يا كمر به جنگ ببند . درود ما بر جان آن كس باد كه دادگرى و خردمندى همچون تار و پود تنش باشد . آنگاه چون نامه به پايان رسيد و مشك از نسيم خشك گشت ، نويسندهء نامه در سر آغاز آن نوشت : از شاه بزرگ ، بهرام شاه يزدان پرست كه در بيست و پنجم خرداد ماه تاج كيانى را از يزدگرد بيافت ، آن سپهدار و نگهدارنده مرز و بوم ، ستانندهء باژ سقلاب و روم به نزد شنگل سپهدار هند ، از درياى قنّوج تا سرزمين سند .
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 148
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٤٨