تخطي إلى المحتوى الرئيسي

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
پر منشى بود كه از روم بيآمد ، ليك اكنون ديگر در اين سرزمين خيره گشته است . همچون مارى كه در دى ماه بپژمرد ، پژمرده گشته و تنش سست و رخسارش به زردى نِى شده است . همهء كهترانش نيز همچون ميشهايى گشته‌اند كه به روز شكار ، سگى به پيش ايشان آيند . ديگر با كندى و تندى به ما مىنگرد و هيچكس را در اين سرزمين به چيزى نمىشمارد . بهرام گور كه چنين شنيد ، به موبد گفت : يزدان ، مرا فرّ و ديهيم و زور ببخشد . بدان كه اين گيهاندار بود كه مرا پيروز گردانيد و روزگار تيرهء بخت مرا روز كرد . شاهنشاه روم ، آن دارنده و فرماندهء آن سرزمين ، مردى بزرگ است و نژادش به سلم - كه فريدون تاج بر سرش نهاد - مىرسد . او اكنون مردمى و فرزانگى كرد كه همچون خاقان چين با ديوانگى به اينجا نيآمد . پس اينك ما نيز آن فرستادهء او را به هنگام بار فرا مىخوانيم تا ببينيم كه چه سخنى مىگويد كه به كار آيد . سپس او را به خوبى بدانجا برمىگردانم . همانا كه من در گيتى از مردم ، بىنياز نيستم . يكى رزم مىجويد و سپاه مىآورد . ديگرى بزم و كلاه زرّين مىآورد . پس من بايد ارج اين را از آن بشناسم . براستى خوشا كسى كه با نامداران بساخت . موبد كه چنين شنيد ، با مهربانى بر او آفرين بكرد و گفت : تا روزگار برجاى است ، شادان بزى . هميشه زبانت بهترين سخن را مىگويد . پس همواره بر مهتران ، مهتر باشى . پرسش و پاسخ فرستادهء رومى با موبدان ايران روز ديگر ، چون خورشيد تاج خود را بنمود و زبانهء آفتاب از آسمان برآمد ، بهرام سپهبد ، آن فرستاده را پيش خواند و او را در كنار تخت پيلستهء نامور خود بنشاند . آن پير داناى سخنگوى و بادانش و يادگير با دستهايى به كش كرده و سرى به زير افكنده بيآمد و در كنار تخت شاهى به دو زانو بنشست . بهرام از او بپرسيد و او را بنواخت و او را نزديك تخت خود بنشاند و به دو گفت : تو ديرگاهى است كه در اين سرزمين