زر بگيرد . بدين گونه همهء گيتى به رامش روى نهادند و شهر و كوى پر از آواز ميخواران گشت . كار چنان شد كه افسرى از بيد سرخ را به دو دينار مىخواستند و يك شاخهء گل نرگس را به يك درم مىخريدند و هيچكس نيز دژم نمىشد . دل پيران از شادى جوان گشت و آب درون چشمهها ، شير شد . شاه نيز كه همهء گيتى را بدانگونه شاد ديد ، پروردگار گيهاندار را ياد بكرد .
فرستادن بهرام گور برادر خود - نرسى - را به خراسان و خواندن پيش تخت خويش ، فرستادهء قيصر را
روزى شاه به نرسى گفت : خراسان را به تو دادم . پس از اينجا با نگين و كلاه به خراسان برو و آنجا را آباد و دل زيردستان ما را شاد كن . و به هوش باش تا هيچ بجز دادگرى نكنى . بدان كه اگر پدرمان بدى كرد ، سرانجام همچون مرد برهنهاى كه از باد خزان به خود بپيچد ، پيچان گشت . سپس بهرام بفرمود تا براى او جامهاى شاهوار بيآراستند و گنجى گرانمايه به دو بدادند . آنگاه به دو گفت : يزدان ، پناهت باد و تخت بزرگى تو تا به خورشيد برافراخته بادا . نرسى كه با تن آسانى ، خراسان را به چنگ آورده بود ، دو هفته در رفتن درنگ كرد .
چون نرسى برفت و يك هفته بگذشت و ديگر دل شاه از انديشه تهى گشت ، بفرمود تا موبد موبدان به همراه چند خردمند به پيش او برود . پس به دو گفت : ديگر كار فرستادهء قيصر به دراز كشيد . اينك بگوى كه آن فرستاده كيست و خِرد او تا چه پايهاى است ؟ موبد گفت : اى شاه با فرّهء ايزدى جاويد باشى . بدان كه آن فرستاده پير مردى خردمند و با شرم و سخن گفتن خوب و آواى نرم است . كسى است كه افلاطون استادش بوده است و مردى خردمند و بادانش و نژاده مىباشد . مرد
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى) — صفحة 139
مساهمون: حكيم أبو القاسم الفردوسي
ص١٣٩